برای رضا تاجیک؛ برادر خاطرت هست؟
از خشم می لرزید و فریاد می کشید. از حقوق روزنامه نگار می گفت و از برخوردهای حذفی. از سانسور و پرونده سازی ها. فریادها بالا گرفته بود و همه سعی در پادرمیانی داشتند و آرام کردن دو طرف.
یک طرف روزنامه نگاری بود که به صبوری و حجب و حیا معروف بود و آن طرف مدیرمسئولی که نماینده ای اصلاح طلب در خانه ملت بود و می بایست حافظ منافع و حقوق ملت باشد.
سال 79 بود. روزنامه همبستگی و فصل خزان مطبوعات. نه خردادی مانده بود، نه فتحی، نه هم میهنی و نه بهاری. بهترین روزنامه نگاران آن سرزمین در روزنامه ای جمع شدند که نامش “همبستگی” اما بنیانش چند دستگی بود.
پس از راه افتادن روزنامه و کارآموزی برخی نیروهای حزبی در کنار روزنامه نگاران حرفه ای، کم کم حذف روزنامه نگاران به بهانه های مختلف آغاز شد. حرفه ای ها می رفتند، حزبی ها جایگزین می شدند. پرونده ساز یها آغاز شده بود اما ما که به بیکار شدن و نادیده گرفتن حقوقمان کم کم خو می کردیم در بهت و سکوتی بودیم که با فریاد و خشم “روزنامه نگار” در هم شکست. خشمی که از له کردن شخصیت روزنامه نگاران و زیر پا گذاشتن حقوق انسانی شان نشات می گرفت؛ و خطاب به کسی سر داده شد که از قضا عضو انجمن دفاع از آزادی مطبوعات هم بود. اما این نماینده به اصطلاح من و ما در خانه ملت، که آن موقع ها ادعای اصلاح طلبی اش، گوش زمین و زمان را کر می کرد، در مقابل اعتراض های به حق و خشم سرریز شده “روزنامه نگار”، وقتی دهن گشود، کلماتی ردیف که نشان از چاله میدان داشت. به این نیز بسنده نکرد، “روزنامه نگار” اخراج شد و این عضو انجمن دفاع از آزادی مطبوعات، به اتهام توهین به آیت الله خمینی، از او شکایت به معاون پارلمانی وزارت اطلاعات برد!
اما کدام توهین؟ ما شاهد همه قضایا بودیم. نه توهینی بود و نه اصلا حرفی از بنیانگذار جمهوری اسلامی. اما پرونده ای در وزارت اطلاعات شکل گرفت و تنها کاری که از دست ما بر آمد ترک روزنامه همبستگی بود. دبیر و خبرنگاران گروه اجتماعی استعفا کردند. بچه های دیگر نیز رفتند. و من نیز قبل از رفتن اخراج شدم تا برگ افتخاری باشد در کارنامه حرفه ای ام.
اما اینها را برای چه می گویم؟ ”روزنامه نگار” اخراج شد، احضار شد بارها و بارها. و به جرمی نکرده بازجویی شد. اما قلمش را زمین نگذاشت که حرمت قلمش را نگاه می داشت. او اکنون برای بار سوم در یک سال به بند کشیده شده است. “روزنامه نگار” زندان است اما آن نماینده مجلس ششم کجاست؟ یک نفر خبرش کند؛ شاید خبر ندارد در مملکت کودتا شده، شاید او و حزب متبوعش نمیدانند ندا را کشته اند، امیر و سهراب و اشکان و محمد حسین و بهزاد و علی و مریم و فاطمه را هم. او عضو انجمن دفاع از آزادی مطبوعات هم بود. شاید خبر ندارد مطبوعات را به سلاخی بردند که هیچ، بزرگان روزنامه نگاری آن مملکت را هم به بند کشیدند. شکنجه کردند. در جایی چون قبر زندانی کردند. “هتک حرمت” کردند اما آن روزنامه نگاران شرافت قلمشان را نفروختند، به دست فروشی و رانندگی روی آوردند تا قلمشان لکه دار نشود. مردانه مقابل قاضی دادگاه ایستادند و علیه رهبر دیکتاتور سرزمین شان اعلام جرم کردند. شاید او خبر ندارد. یکی خبرش کند که اعضای انجمن دفاع از آزادی مطبوعات را هم به بند کشیدند ویا به ناچار آواره غربت کردند.
کسی می داند اینها را برای چه می گویم؟ شاید تو بدانی، این روزها دلم می لرزد از صدای نگران اما پر صلابت پروین. مثل صدای همه خواهران و مادرانی که سهم شان از عدالت علوی، سرگردانی در راهروهای دادگاه و زندان است؛ تا شاید خبری از عزیزان دربندشان بگیرند. و شیشه های کثیف و مات کابین اتاق ملاقات. تا شاید بتوانند رخسار پریده و دردکشیده عزیزانشان را برای چند دقیقه همه که شده، به تماشا بنشینند.
بار اول نیست که زندان می روی. سه بار در یک سال. اما این بار می لرزد این صدا. خواهرت را می گویم رضا. می لرزد صدایش. وقتی از “هتک حرمتی” سخن می گوید که در حضور نماینده دادستان و بازپرس به تو شده است.
با تو چه کرده اند برادر؟ چه کرده اند که از خشم فقط فریاد می کشیدی و به در و دیوار مشت میزدی؟ مگر بار اولت است که “هتک حرمت” می شوی؟ مگر بار اولت است که به روح و روان و همه حقوق داشته و نداشته ات تجاوز میکنند؟ راستی آن عضو دیگر انجمن دفاع از آزادی مطبوعات کجاست که بعد از اخراجت از همبستگی، پنج ماه در روزنامه ای که قرار بود “صدای عدالت” باشد و تو خبرنگار سیاسی اش بودی و او سردبیرش؛ حقوقت را بالا کشید. و در پاسخ گفت: تو سابقه داری. در وزارت اطلاعات پرونده داری. و حضورت در روزنامه، برای روزنامه خطرناک است. جالب آنکه تا سخن از حق و حقوقت به میان آمد یاد پرونده ات افتاد و سابقه ات. کسی او را نیز خبر کند. “روزنامه نگار” همچنان ایستاده. بدون هیچ ادعایی. شرافت قلمش را یک ملتی شاهدند. از خرداد تا فتح، همبستگی، صدای عدالت، بنیان، شرق، کارگزاران و ده ها روزنامه و نشریه دیگر. از تحریریه ها تا سلول های انفرادی و …….
اما یک نفر بگوید مدعیان دیروز در کدامین سوراخند که حتی از اظهار نظری کوتاه درباره یک سال تاریخ زنده سرزمین ما نیز ابا می کنند.
عبدالرضا تاجیک! تو تاوان آزادگی ات را می پردازی و شرافت قلمت را؛ همچنان که احمد زید آبادی، عیسی سحرخیز، بهمن احمدی امویی، سعید لیلاز، شمس الواعظین، بدرالسادات مفیدی، ژیلا بنی یعقوب، مسعود باستانی و دهها روزنامه نگار شریف آن مملکت پرداخته اند و می پردازند. تا بوده همین بوده؛ برادر خاطرت هست؟
شیوه های اداره بیشتر زندان ها به مانند کهریزک است؛ بازجویی از نرگس محمدی در حالت فلج عضلانی
روزآنلاین – فرشته قاضی: نرگس محمدی، نائب رئیس کانون مدافعان حقوق بشر و رئیس هیات اجرایی شورای صلح دو روز بعد از آزادی از زندان، در بیمارستان بستری شد و تقی رحمانی، همسر خانم محمدی روز گذشته در مصاحبه با “روز” خبر داد که وی هر چند ساعت یک بار، دچار فلج عضلانی می شود و قادر به انجام کارهای روزانه و حتی حرف زدن نیست.
هنوز مشخص نیست علت فلج عضلانی خانم محمدی که روزی دو یا سه بار بدان دچار می شود چیست اما تقی رحمانی، همسر این فعال حقوق بشر به “روز” می گوید همسرش در زندان نیز دچار این حالات می شده اما بازجویان هیچ اهمیتی به این وضعیت او نمی داده و حتی در این وضعیت نیز از او بازجویی می کرده اند.
همزمان، شیرین عبادی، برنده ایرانی جایزه صلح نوبل با اشاره به وضعیت وخیم جسمانی خانم محمدی به “روز” می گوید خانواده خانم محمدی در نامه ای به دادستان تهران، مقامات قضایی را در جریان وضعیت جسمانی خانم محمدی قرار داده بودند اما هیچ اهمیتی به این نامه داده نشد.
تقی رحمانی: هنور نمیدانیم علت آمبولی است یا فشار عصبی
نرگس محمدی، برنده جایزه بینالمللی الکساندر لانگر، از یک سال پیش، از کار برکنار و ممنوع الخروج شده و به گفته همسرش بارها به دادگاه انقلاب احضار و در نهایت با قرار وکالت آزاد شده بود. او اما در 20 خرداد و به صورت شبانه در حالی بازداشت شد که به گفته تقی رحمانی ماموران انتظامی با در دست داشتن یک حکم کلی به امضای معاون دادستان پیشین در مورد افراد مشکوک در ارتباط با انتخابات ریاست جمهوری دهم، اقدام به بازرسی منزل کردند، و سپس او را با خود بردند و 20 روز بعد، یعنی 10 تیر ماه وقتی او را با قرار وثیقه 50 میلیون تومانی آزاد کردند، در بیمارستان بستری شد.
تقی رحمانی، همسر خانم محمدی که در زمان بازداشت همسرش از وضعیت جسمانی او به شدت ابراز نگرانی کرده بود، در گفتگو با “روز” توضیح میدهد: نرگس، وقتی زایمان کرد، دچار آمبولی ریه شد که بیماری بسیار خطرناکی است و منجر به مرگ می شود، اما خوشبختانه نجات پیدا کرد. بعد از آن گاهی دچار تنگی نفس می شود که همین مساله باعث نگرانی من شده بود تا اینکه از زندان به خواهرش زنگ زده و گفته بود حالش به هم خورده است. من پیش دکتر معالج نرگس رفتم و ایشان نامه دادند که نرگس دچار آمبولی ریه بوده و به همین دلیل وقتی در جای تنگ قرار بگیرد، خطرناک است و ممکن است منجر به مرگ شود.من این نامه را برای زندان، قاضی و دادستان فرستادم اما هیچ ترتیب اثری داده نشد.
آقای رحمانی می افزاید: نرگس که آزاد شد من دیدم که یکباره می افتد، هوشیار است اما توانایی و هیچ اراده ای ندارد و هیچ کاری نمی تواند بکند و تقریبا دچار فلج عضلانی می شود. نرگس خودش می گوید که اولین بار 27 خرداد دچار این حالت شده و بعد هر روز، دو یا سه بار در سلول یا هنگام بازجویی دچار این حالت می شده است؛ حتی چندین بار در حین بازجویی، این اتفاق افتاده اما هیچ اهمیتی داده نشده و با این وضعیت حتی از او بازجویی هم کرده اند. یعنی وقتی این وضعیت دست میداده در همان حالت از نرگس بازجویی می کرده اند.
به گفته آقای رحمانی، بخش هایی از بدن خانم محمدی هم به دلیل زمین خوردن و افتادن در اثر این حالت، کبود شده است.
همسر نرگس محمدی، سپس اشاره می کند که: “جمعه حدود ساعت 2 بعد از ظهر، نرگس دچار این حالت شد و افتاد و رفتیم پیش دکتر پارسا، جراح مغز و اعصاب که قبلا هم نرگس را ویزیت کرده بود، وقتی از ماشین پیاده شدیم دوباره افتاد و دچار این حالت شد. دکتر دستور بستری شدن او را داد تا مشخص شود علت این قضیه چی است آیا آمبولی مجددا برگشته یا فشارهای عصبی است و یا بیماری های دیگر. چون ما نیز هنور نمیدانیم علت آمبولی است یا فشار عصبی و میدانیم که این مدت یعنی از 27 خرداد که شروع این قضیه بوده تا زمان آزادی، فشارهای عصبی شدید به او وارد آمده است.”
آقای رحمانی که پس از بستری کردن همسرش در بیمارستان، تلاش کرده با دادستان تهران ارتباط بگیرد می گوید: “تاکنون موفق نشده ام اما میخواهم به او بگویم تا در جریان مساله باشد. هیچ یک از اتهامات و شکل دستگیری و این وضعیتی که نرگس در آن قرار دارد، قابل توجیه نیست و این رفتارها خلاف عرف و اصول انسانی و خلاف اصول مذهبی است. اینکه در این حالت که نرگس می افتد و هیج اراده و توانی ندارد و دچار فلج می شود از او بازجویی میکنند با هیچ منطق انسانی، شرعی و عرفی سازگار نیست.”
شیرین عبادی: زندان ها به شیوه کهریزک اداره می شوند
شیرین عبادی، برنده جایزه نوبل صلح نیز با اشاره به آئین نامه زندان ها مبنی بر اینکه مسولیت سلامت و جان زندانیان بر عهده مسولین زندان است به “روز” می گوید: متاسفانه شرایط زندان ها، بخصوص در یک سال اخیر رو به وخامت گذاشته تا حدی که بسیاری از افرادی که از زندان آزاد می شوند بلافاصله مجبورند در بیمارستان بستری شوند که آخرین آنها خانم نرگس محمدی است.
خانم عبادی درباره وضعیت خانم محمدی توضیح میدهد: وقتی خانم محمدی را بازداشت کردند، بلافاصله از سوی همسر و خانواده ایشان، به دادستان تهران اطلاع داده شد که خانم محمدی دچار آمبولی ریه هستند و می بایست تحت درمان باشند اما به این نامه و هشدارهای متعدد خانواده، اهمیتی داده نشد و با اینکه بازجوی امنیتی می دید که خانم محمدی روزی دو یا سه بار از هوش می رود، ایشان را نه به بیمارستان منتقل کردند و نه درمانی انجام شد بلکه بالای سر ایشان می ایستادند و در همان حالات هم تا به هوش می آمد بلافاصله، بازجویی ها را ادامه میدادند.
خانم عبادی با اشاره به بازجویی های خانم محمدی که درباره فعالیت های حقوق بشری او بوده می گوید: تمامی سئوالات از خانم محمدی درباره کانون مدافعان حقوق بشر و شورای ملی صلح بوده و این رفتارها نشان از دو چیز دارد؛ در درجه اول عدم پایبندی آقایان به قوانین مصوب حکومتی را نشان میدهد، یعنی در حالی که مامورین امنیتی و قضایی از مردم انتظار دارند به قانون پایبند باشند، خودشان قوانین را زیر پا می گذارند. و از سوی دیگر این گونه رفتار ها نشانگر این است که دستگاه قضایی از بی طرفی خارج شده است.
به گفته برنده ایرانی جایزه صلح نوبل، وضعیت زندانیان سیاسی در ایران به گونه ای است که از کلیه حقوق مندرج در قانون محروم هستند. او می گوید: افرادی که مرتکب جنایاتی چون قتل عمد یا قاچاق مواد مخدر می شوند از این حقوق بهره مند هستند. من منظورم این نیست که مجرمان عادی هم از حقوق خود محروم شوند بلکه منظور این است که با خروج از بی طرفی و طبق میل دولت، زندانیان سیاسی را از حقوق خود محروم میکنند و این نشان دهنده از دست رفتن استقلال قوه قضائیه است.
خانم عبادی در این زمینه توضیح میدهد: بسیاری از زندانیان سیاسی بعد از آزادی گفته اند که در همان اول، بازجویان گفته اند در صورت عدم همکاری چقدر حکم به آنها خواهند داد و بعد دادگاه ها نیز همان احکامی را داده اند که بازجویان گفته اند. در این میان باید پرسید نقش دادستان چیست؟ آقای دادستان که ادعا میکند مردی مومن و خدا شناس است چرا به شکایات خانواده های زندانیان سیاسی، بخصوص زندانیان بند 325 بی اعتنا است؟ آقای لاریجانی، رئیس قوه قضائیه که طبق قانون اساسی، می بایست برای تصدی چنین مقامی درجه اجتهاد داشته باشد چگونه می تواند پاسخگوی مسئولیت اسلامی و قانونی خود باشد؟
شیرین عبادی سپس تصریح میکند که زندان کهریزک را بستند اما زندان های دیگر به همان شیوه اداره می شوند.
پی نوشت: این گزارش امروز روزآنلاین است که به دلیل مشکل داشتن سایت روزانلاین در اینجا می گذارم.
پرونده های همیشه باز
حکومت تلاش دارد قربانیان کهریزک را تنها در سه نفری که در زمان بازداشت، جان باخته اند خلاصه کند و با صدور حکم اعدام برای چند مامور نیروی انتظامی، پرونده این رسوایی بزرگ را ببندد اما داستان قربانیان این بازداشتگاه مخوف، فراتر از این حرفهاست.بازداشتگاهی که قربانیانش نه فقط کشته شدگان، بلکه کسانی هستند که مورد تجاوز قرار گرفتند، انواع و اقسام شکنجه های غیرانسانی و قرون وسطایی را در ام القرای جهان اسلام، متحمل شدند و برخی بعد از آزادی جان باختند و برخی دیگر آثار روحی و روانی این شکنجه ها، تا مدتها و چه بسا تا همیشه، آنها را از زندگی عادی محروم می سازد.
این پرونده، سومین پرونده در سطح ملی است که طی سالهای گذشته در سازمان قضایی نیروهای مسلح بدان رسیدگی می شود و شباهت های عجیبی در نحوه رسیدگی و عملکرد این سازمان با پشتوانه حکومت، با دو پرونده قبلی وجود دارد به طوریکه از هم اکنون می توان حدس زد عاقبت پرونده کهریزک به کجا خواهد کشید.
پرونده اول، پرونده قتل های زنجیره ای بود که پشت درهای بسته سازمان قضایی نیروهای مسلح مورد رسیدگی قرار گرفت اما حکومت تنهامسئولیت کشتن 4 تن از کشته شدگان پاییز 77 را بر عهده گرفت و سایر قتل های روشنفکران، نه تنها در چارچوب قتل های زنجیره ای پذیرفته نشد بلکه هیچ گاه حکومت لازم ندید توضیح دهد آن روشنفکران چرا و چگونه کشته شدند. اگر کار وزارت اطلاعات و سربازان گمنام امام زمان نبود پس چگونه و توسط چه کس یا کسانی، یکی پس از دیگری ربوده شدند و برخی پیکرهای بی جانشان پیدا شد و برخی دیگر همچون پیروز دوانی، هیچ آثاری از آنها به دست نیامد؟
پرونده کوی دانشگاه تهران، دیگر پرونده ای بود که در سازمان قضایی نیروهای مسلح مورد رسیدگی قرار گرفت و نه تنها دانشجویی که در حمله به کوی کشته شده بود (عزت ابراهیم نژاد) جزو قربانیان این پرونده لحاظ نشد ، بلکه مقتول بعد از مرگ متهم به اقدام علیه امنیت ملی شد و دادگاه انقلاب بعد ها به به دليل فوت، برای وی قرار موقوفی تعقيب صادر کرد.در این پرونده نیز، کشته شدن یک دانشجو، تخلیه چشم يک دانشجوی پزشکی بر اثر اصابت گلوله و شکستگی دست و پا و ضرب وشتم تعداد زيادی دانشجو مورد توجه قرار نگرفت و این دانشجویان به عنوان قربانیان این پرونده پذیرفته نشدند.
در پرونده کهریزک اما که اواخر سال گذشته، پشت درهای بسته سازمان قضایی نیروهای مسلح مورد رسیدگی قرار گرفت، تنها سه تن از جان باختگان کهریزک به عنوان قربانیان این بازداشتگاه، معرفی شدند و حق شکایت بر ای خانواده های دیگر جان باختگان وقربانیان این بازداشتگاه لحاظ نشد.
تاکنون هویت دو تن از کسانی که در این بازداشتگاه تحت شکنجه های غیر انسانی قرار گرفته و بعد از آزادی جان باخته اند مشخص شده است. رامین آقازاده قهرمانی، دو روز بعد از آزادی جان باخت و احمد نجاتی کارگر، ده روز بعد از آزادی. و چه بسا باشند کسان دیگری که بعد از آزادی از این بازداشتگاه مخوف جان باخته اند اما تاکنون هویت آنها اعلام نشده است و یا بر اثر فشارهای شدید امنیتی، خانواده های آنها سکوت پیشه کرده باشند.
از سوی دیگر حق شکایت از کسانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند، هم گرفته شده و حکومتی که پذیرش قتل انسان ها برایش از پذیرش تجاوز به آنها آسان تر بود، با انکار تجاوز ها و دروغ خواندن این موضوع، کسانی را که مورد تجاوز قرار گرفته بودند از حق دادرسی و شکایت محروم کرد، اما این پرونده هرگز در افکار عمومی ایران و جهان بسته نخواهد شد. پرونده تجاوز به دختران و پسران بازداشت شده ای که مهدی کروبی همچنان پای آن ایستاده است.
در این میان عدم احضار قاضی مرتضوی، دادستان سابق تهران و سایر قضاتی که دستور اعزام بازداشت شدگان به کهریزک را داده بودند به دادگاه، تصویری مشابه سرانجام دادگاه کوی دانشگاه را به نمایش می گذارد که تنها در دزديدن ماشين ريش تراش يک دانشجو توسط یک سرباز وظیفه خلاصه شد.هرچند توجیه آقایان این است که درباره این قضات باید دادگاه انتظامی قضات رسیدگی کند اما با توجه به سکوت دادگاه انتظامی قضات و با توجه به اینکه این قضات همچنان سر کار خود هستند می توان گفت، پرونده کهریزک نیز، سرنوشتی همچون سایر پرونده های ملی را در انتظار دارد که یک طرف آنها حکومت است و در طرف دیگر مردم، افکار عمومی و قربانیانی فراوان.
پرونده کهریزک، مدتها پیش، درست از زمانی که در اختیار سازمان قضایی نیروهای مسلح شکل گرفت، به خیل عظیم پرونده هایی پیوست که در جمهوری اسلامی سرانجامی نخواهند داشت اما در افکار عمومی همچنان باز می مانند.
حسینیه شیراز همچنان قربانی می گیرد
انفجار حسینیه شهدا، وابسته به کانون رهپویان وصال شیراز، هر چند 24 فروردین 1387، 14 کشته و بیش از 200 زخمی به همراه داشت اما با گذشت بیش از دو سال از این انفجار همچنان قربانی می گیرد. انفجاری که همچنان در پرده ای از ابهام قرار دارد و هنوز مقامات امنیتی و قضایی کشور پاسخ نداده اند انفجاری که ابتدا به عنوان حادثه از آن یاد می کردند، چگونه این همه بمب گذار دارد که طی دو سال گذشته 6 نفر را با این اتهام به چوبه دار سپرده اند چه بسا افراد دیگری نیز درآینده با همین اتهام اعدام شوند.
آخرین قربانی این انفجار مهدی اسلامیان بود که هفته گذشته در زندان اوین به دار آویخته شد. محسن اسلامیان برادر کوچکتر او به اتفاق علی اصغر پشتر و روزبه یحیی زاده در 21 بهمن سال گذشته در زندان عادل آباد شیراز به دار آویخته شده بودند.
آرش رحمانی پور و محمد علیزمانی، دو نفر دیگری هستند که دادستان تهران از آنها به عنوان کسانی که در بمب گذاری حسینیه دست داشتند یاد کرده است. این دو نیز به دار آویخته شده اند. مجید راستگو نیز که از او به عنوان عامل اصلی بمب گذاری یاد می شد، گفته شد که در زندان به وسیله سیانور خودکشی کرده است و هیچ وقت مقامات مسئول لازم ندیدند توضیح دهند چگونه در زندان سیانور در اختیار متهمی که اتهام او از لحاظ امنیتی در رده های بالا قرار دارد، بوده است.
از سوی دیگر این اعدام ها در حالی صورت می گیرد که شورای امنیت کشور در بیانیه ای رسمی اعلام کرده بود انفجار هرگونه بمب یا انتقال مواد انفجاری از بیرون توسط عوامل و عناصر معاند اعم از داخلی و خارجی در این حادثه منتفی است.براساس اعلام این شورا انفجار، ناشی از وجود برخی اقلام جنگی در نمایشگاه یادمان شهدا در این حسینیه بوده است.
خبرگزاری فارس هم اعلام کرد، فرمانده پلیس منطقه فارس هرگونه اقدام برای خرابکاری را منتفی دانسته است. عباس محتاج، معاون وزیر کشور هم در گفت وگو با خبرگزاری مهر اعلام کرد، مطمئنا این یک حادثه بوده و علی معیری، فرمانده پلیس استان فارس نیز گفت: “ممکن است این حادثه به خاطر غفلت و وجود مهمات در محل و انفجار ان روی داده باشد.” محمد نبی رودکی، نماینده شیراز نیز اعلام کرد که در انتهای این حسینیه یک نمایشگاه دائمی مربوط به دوران دفاع مقدس قرار داشت که در آن ادوات و مهمات جنگی، خمپاره ۸۱ و مهمات جنگی نگهداری میشد.
آیت الله جنتی، خطیب نماز جمعه 30 فروردین 87 نیز این انفجار را “حادثه” اعلام کرد، اما با سفررهبر جمهوری اسلامی و محسنی اژه ای، وزیر اطلاعات به شیراز در 18 اردیبهشت 87 ورق ها برگشت و به یکباره “حادثه”، تبدیل به “بمب گذاری شد” که ”ز سوی کشورهای خارجی هدایت شده و عاملان آن نیز بازداشت شده اند”. وزیر کشور نیز عاملان حادثه را افرادی اعلام کرد که به اسم سلطنت طلبی و به حمایت از کشورهایی دست به این اقدام زده بودند که “داعیه حقوق بشر و دفاع از حقوق ملتها و ضدتروریسم” دارند.
رئیس کل دادگستری استان فارس نیز همین خط را پیش برد و در تاکید بر ارتباط بازداشت شدگان با کشورهای خارجی گفت که جمهوری اسلامی قصد دارد علیه دولت هایی که، به گفته وی، در انفجار حسینیه سیدالشهدا دست داشته اند به مراجع بین المللی شکایت کند.
با توجه به شرحی که رفت چند سئوال بی پاسخ مانده است:
اول اینکه کدام دولت های خارجی در این انفجار دست داشتند و شکایت جمهوری اسلامی از این دولت ها که قرار بود در مراجع بین المللی انجام شود به کجا کشید؟ و اگر در واقع دولتی خارجی در پشت این انفجار بود چرا قضیه در اعدام گاه و بیگاه چند جوان خلاصه می شود؟
دوم اینکه این انفجار در آستانه سفر آیت الله خامنه ای به شیراز انجام گرفت و تا قبل از سفر او به این شهر، “حادثه” عنوان می شد. در سفر رهبر جمهوری اسلامی به شیراز چه اتفاقی رخ داد که نظر مقامات امنیتی کشور تغییر یافت و از این انفجار به عنوان “بمب گذاری” نام بردند؟ مهم تر از همه اینکه چرا مسئولان امنیتی کشور تا مدتها اصرار بر حادثه بودن این انفجار داشتند واز این انفجار چه کسانی سود بردند و سود می برند؟
حسینیه ره پویان وصال شیراز یکی از مهم ترین پایگاههای انجمن حجتیه در ایران به شمار می رود و شایع شده بود که این انفجار از سوی خود حاکمیت و برای ضربه زدن به انجمن حجتیه انجام شده است. اگر این شایعه درست باشد باید گفت تنها مردم بیگناهی که برای عزاداری سید الشهدا در این حسینیه حضور داشتند قربانی این توطئه کثیف شدند و تاوان درگیریهای ایدئولوژیک رهبران جمهوری اسلامی با فرقه هایی چون حجتیه را دادند. و قربانی گرفتن همچنان ادامه دارد.
Shirin Did Not Want to Go
The tradition for prisoners facing the death sentence is that they are informed of their execution the night before so they can pronounce their will and say farewell to their family. Even though they did not do this with Shirin Alam-Hooli, she was suspicious when prisoner guards asked her to step out of her cell, which they immediately locked behind her after she was out. She was then dragged out of the ward.
Shirin did not want to go. She expected to be at least told where she was being taken to. Why were they not allowing her to even put on her prison scarf? Why were they taking her without the usual required trench coat and scarf?
The next day, her ward mates spoke about the last words they heard her say: “I am in your hands so why are you not letting me at least say goodbye to my family? Let me say my final farewell to my friends. Why all this when there is no way for me to escape. For God’s sake let me hear my mother’s voice for the last time . . .”
Shirin Elm-Hooli’s death sentence was neither announced to her nor to her attorney. She was taken out of her cell deceitfully as she was solving math problems as she prepared herself for the 11th grade math exam coming up in two days. She had signed up to study in the adult literacy program and had promised herself that she would go to college and study law so that one day she could defend the rights of her compatriots.
Shirin’s cell mates stayed up that night, expecting her to be returned. They were shocked the next day when prison authorities came and took away her personal belongings, which confirmed to them that Shirin was gone for good.
Shirin was hung in Evin prison while her cell mates remembered her as a symbol of love and thirst for freedom. They remember her for her resistance and her nightly distresses caused by the cruel Middle Age tortures she had suffered at the hands of individuals who viewed her as a terrorist while truly believing they themselves were the representative of God.
In talking about Shirin, her cell mates talk of a woman who shared the little money or clothes that she had with the new comers. She would forego her telephone conversations with her family so she could attend to more pressing issues of helping other new prisoners and share whatever she had with them.
Shirin was hanged with four others, Mehdi, Ali and Farhad and left us, while the Islamic republic continues to stay. But even in its stay it is fearful of the corpses of these five citizens. The regime denied these five citizens and children of this land the basic right of saying goodbye to their loved ones, but now it is resisting returning the corpses of these victims to their family members. One wonders, why does a regime that claims to represent God on earth is afraid of returning the corpses of five people to their next of kin even after the lives of each one of these victims was shamelessly taken from them. The executed were stars who were mercilessly pulled down and wiped out. Shirin had not been arrested in connection with Iran’s post 2009 election turmoil. She was a Kurdish activist who spent her energies on helping others.
Indeed, a regime such as this must live in fear. Even the dead haunt it. Have those running this regime forgotten that despite all their hangings and executions, the ancient regime eventually fell and disappeared? All the killings, executions etc of Shirin and her other fellow Iranians are carried out for the purpose of staying in power. Even if that means only for just a few more days.
Fereshteh Ghazi
شیرین نمی خواست برود
رسم است وقتی می خواهند کسی را اعدام کنند، شب قبل به او اطلاع می دهند تا وصیت کند و با خانواده اش خداحافظی؛ اما ساعت ده شب، وقتی سراغ شیرین رفتند به او گفتند: “بیا بیرون نام پدرت را اشتباه گفته ای.” شیرین مشکوک شده بود،اما تا پا را بیرون گذاشت درها را پشت سر او قفل کردند و او را کشان کشان بردند.
شیرین نمی خواست برود. میخواست حداقل به او بگویند چرا و به کجایش می برند. چرا حتی به او مهلت نمی دهند مقنعه زندان را بر سر کند؟ چرا او را با بلوز و شلوار، بدون مانتو و روسری بردند؟…
و روز بعد زندانیان بند پایین، از ضجه های زنی حکایت کردند که فریاد میزد: “من که در دستان شما هستم بگذارید حداقل با خانواده ام خداحافظی کنم. بگذارید برای آخرین بار با دوستانم خدا حافظی کنم .من که نمیتوانم فرار کنم . اما بگذارید محض رضای خدا برای آخرین بار صدای مادرم را بشنوم و …..”
حکم اعدام را نه به شیرین و نه به وکیلش ابلاغ نکردند. او را در حالی با دروغ و فریب از بند بیرون کشیدند که سرگرم حل مسئله ریاضی بود. آخر دو روز دیگر امتحان ریاضی سال پنجم را داشت و در زندان درس میخواند؛در کلاس نهضت سوادآموزی. مگر نه اینکه قول داده بود به دانشگاه برود و حقوق بخواند و روزی در قامت وکیل از حقوق فرزندان دیارش دفاع کند؟
هم بندان شیرین که تا صبح بیدار و منتظر او نشسته بودند، روز بعد وقتی مسئولان زندان وسایل شخصی شیرین را بردند، مطمئن شدند که شیرین دیگر نفس نمی کشد.
شیرین زندان اوین، در حالی بر بالای دار رقصید که هم بندانش از او به عنوان نماد عشق و آزادیخواهی یاد می کنند؛از مقاومت و تشنج های هر شبه اش می گویند؛تشنج هایی که محصول شکنجه های قرون وسطایی انسان نماهایی است که شیرین ایران را تروریست می نامند و خود را نماینده خدا بر روی زمین.
هم بندانش از زنی سخن می گویند که در بدو ورود آنها به بند نسوان اوین، پول کم و لباس هایش را با تازه واردان تقسیم میکرد؛و از وقت تلفنش می گذشت تا تنها دارایی و امکانش را، ارزانی زندانیانی کند که بدان نیاز داشتند.
شیرین به همراه فرزاد، مهدی، علی و فرهاد بر طناب دار بوسه زدند و حاکمیت اسلامی ماند و وحشت از 5 پیکر. حق قانونی فرزندان ایران زمین برای خداحافظی از آنها و خانواده هایشان دریغ شد و اکنون پیکرهای بی جانشان از خانواده هایشان دریغ می شود.حکومتی که ادعای نمایندگی خدا بر زمین و جانشینی امام زمانش را دارد، از اجسادی می ترسد که ناجوانمردانه و در اوج قساوت و بی عدالتی جان از کالبدشان ربوده شد؛ ستاره هایی که به زمین شان کشیدند.
آری؛چنین حکومتی باید هم بترسد؛ مگر نه این است که صدای فرو ریختن کاخ های سلطنت را شنیده اند؟ و همه دعواها، اعدام همه شیرین ها،فرزادها،برای ماندن است؛حتی اگر دوروزی بیش در پیش نباشد.
روایت تلخی دارد سرزمین دردکشیده ما، روایت ضحاک که در مدارس جمهوری اسلامی بارها خواندیم و آن رااز بر شدیم. ضحاک این سرزمین، این بار اما با لباس دین برمسند قدرت نشسته است. او این بار در پس جاری ساختن خون پاک ترین و آزاده ترین جوانان ایران زمین، به بقایش می اندیشد غافل از اینکه این بار ما اجازه نخواهیم داد این اعدام ها ، صباحی دیگر به اعدام چند کرد خلاصه شود چند کردی که حکومت آنها را تروریست میخواند. ما از اعدام شیرین و فرزاد ایران سخن خواهیم گفت، از اعدام فرزندان کرد ایران، و همه شیرین ها و فرهادهایی که دسته جمعی بر دار شدند؛ از ترک و لر و کرد و فارس و سگزی
امروز فرزاد مرا بر دار کردند
شیرین و فرهاد مرا بر دار کردند
کرد و لر و سگزی، جنوبی، آذری را
ایران آزاد مرا بر دار کردند
ایران آبستن درد است
رفته بودم که بگویم مطبوعات ایران سیاه ترین و خفقان ترین دوران تاریخ مطبوعات سرزمین مان را تجربه میکنند و حتی با بعد از کودتای 28 مرداد هم قابل قیاس نیست اما روزنامه نگاران ایرانی، آبرومندترین روزهای تاریخ روزنامه نگاری ایران را رقم میزنند. روزنامه نگارانی که شرافت قلم خود را نفروختند و مجبور شدند به دست فروشی و رانندگی تاکسی و آژانس رو بیاورند و صنایع دستی بفروشند اما حرمت قلم و شرافت روزنامه نگاری را لکه دار نکنند.
و گفتم از روزنامه نگاران وطنم که بدون هیچ ادعایی و با اسم مستعار و با عناوین شاهد عینی، اطلاع رسانی میکنند و با شنیدن صدای ماشین و زنگ دری، کیفی را که برای بازداشت و زندان آماده کرده اند در دست می گیرند.
گفتم از همکارانم که تنها جرمشان اطلاع رسانی به مردم است و تاوان آن را با همه جان و دلشان می پردازند، بدون اینکه ادعایی داشته باشند.
تنها یک روز از اخبار دور بودم تا صدای همکارانم باشم که افتخار میکنم به بودنشان و همکاری با آنان، تا اینکه فریبا زنگ زد و خبر از اعدام ها داد ، اسمی نیاورد و من نگران و مضطرب در فرودگاه نشسته بودم تا احمد زنگ زد و اسامی اعدام شدگان را گفت. باور نکردم یعنی نخواستم باور کنم به هادی قائمی و فاطمه حقیقت جو زنگ زدم و به چند دوست دیگر زنگ زدم و التماس کردم که بگویند خبر درست نیست که دروغ است که ………..
نمیدانم چرا اما با اینکه میدانیم عمق دیکتاتوری آیت الله خامنه ای را و عمق پستی و بی شرفی محمود احمدی نژاد را، اما چرا شوکه می شویم از این اخبار. همچون من که به شدت شوکه شدم و بعد از چند دقیقه ای با صدای بلند زدم زیر گریه و در خود شکستم. هوار زدم از این همه درد و بالا آوردم از سفاکی رژیمی که تا 22 خرداد، امید به اصلاحش داشتم و 23 خرداد نوشتم که این رژیم اصلاح پذیر نیست.
مسافران هاج و واج مانده، سعی میکردند کمکی بکنند و من با انگلیسی مسخره ام می گفتم که عزیزانمان را کشتند و به دار کشیدند و ………….. چه صادقانه دلداریم می دادند و می گفتند که ما میدانیم احمدی نژاد، رئیس چمهور شما نیست و با من اشک می ریختند ومن فحش میدادم به رئیس جمهورشان و رهبران اروپا و سازمان ملل که بازی پرونده اتمی جمهوری اسلامی را می خورند و کک شان هم نمی گزد از کشتار انسان ها و از فاجعه حقوق بشری در ایران و ……… یادم نیست چی شد اما ساعاتی در کلینیک فرودگاه بودم و پرواز را از دست دادم. پلیس فرودگاه کمک بزرگی کرد و برایم بلیطی برای پرواز شب گرفت. هنوز حالم خوب نیست و هنوز با علم به سفاکی و جنایت کاری سران جمهوری اسلامی، نمیخواهم باور کنم فرزاد نیست، شیرین را بردند و مهدی و فرهاد و علی را کشتند. هم وطنانم را که جز از آزادی و عدالت نمی گفتند و چه جرم سنگینی است در ام القرای اسلام.
می ترسم برای محمد امین ولیان، برای خانواده مطهره بهرامی و برای سایر هم وطنانم. می ترسم روز دیگری از خواب بیدار شویم و خبر نبودنشان را، به دار آویخته شدنشان را بخوانیم و روایت کنیم مگر نه این است که ماههاست راوی دردیم و تلخی و شکنجه و کشتار هم وطنانمان.
مگر نه این است که این روزها تلفن های اوین را قطع کرده اند. برخی از زندانیان را به رجایی شهر برده اند و تهران را برای سه روز تعطیل کرده اند. به شدت نگرانم و می ترسم از آنچه که در پیش داریم و از آنچه که حکومت از هراس سالروز کودتا انجام میدهد. می ترسم چون عقلانیت هیچ جایی در میان سران جمهوری اسلامی ندارد و به هر کاری دست می زنند تا دو روز بیشتر بر مسند حکومت بمانند.
ایران ماههاست که آبستن درد است و تلخی و چه صبورند پدران و مادران سرزمین من و ………
پنج خرابکار اعدام شدند؛ خرابکار یعنی ضد انقلاب،
خرابکار یعنی برانداز،
خرابکار یعنی تروریست،
خرابکار یعنی محارب،
خرابکار یعنی فرزاد.
فرزاد جر از آزادی نگفت هرگز
وجز عدالت نخواست هیچ وقت.
و جز آگاهی نداد…
خرابکار یعنی
کسی که از آزادی می نویسد
و عدالت می جوید
و آگاهی منتشر می کند.
پنج خرابکار اعدام شدند،
انقلاب همچنان پاربرجاست
و همچنان بوی خون می دهد.
شعر از آسیه امینی
برای امین و بهارش
امروز تولد بهار است و سالروز ازدواج او و امین که کم کم خو کرده است بهارش را با آمدن بنفشه ها از او دریغ کنند.
میخواستم خطاب به بهار بنویسم و از جای خالی اش و یادآورش شوم رسالت سنگین اش در پس چهاردیواری اوین را که تاریخ مستند کودتای سرزمین ام را نظاره گر است و چه کسی لایق تر از او برای روایت این تاریخ و …..
اما وقتی امین یادم آورد که بهار نیز همچون من،روز عروسی اش را در زندان گذرانده و تا حالا با بهار سر یک سفره هفت سین ننشسته اند که او، هر سال بهارش را در اوین آغاز کرده و امین بدون بهار، به این فکر کردم که چه تعداد از زنان و مردان جوان سرزمین من از دیدن بنفشه ها و جوانه ها محرومند تا کودکان ما روزی در سرزمین اهورایی مان در هوایی آزاد تنفس کنند؟
امین نازنین، روز عروسی من، عید فطر بود که میدانی در بازداشتگاهی مخفی گذشت و نیک میدانم صبح 23 تیر 87 که عروست را به بند کشیدند چه حسی داشتی. آن روزی که قرار بود ساعات پایانی اش، عروسی کنید و در جمع دوستان جشن بگیرید اما بهار به حبس رفت و تو شب عروسی ات در مقابل اوین به سر شد و روزهای بعدش در دادگاه انقلاب و ….
33 روز بعد که از بند 209 آزاد شد تو نیز همچون احمد من،نه به عروسی فکر کردی و نه جشنی با دوستان ، عروست را به خانه بردی تا مرهم زخم های زندانش باشی اما سال تحویل همان سال،باز بهارت را از تو دریغ کردند. تنها به جرم ابراز همدردی با خانواده ها دانشجویان زندانی.
آن را نیز پشت سر گذاشتی تا 9 دی ماه که بهارت را بردند و تو باز سفره هفت سین ات را بدون او برپا کردی به جرم آزادگی او و دلخوش کردی به تلفنی از بهار و شنیدن صدای مهربان و پر صلابتش.
وقتی به شوخی گفتی که 15 اتهام امنیتی نداریم و شاید دادستان تهران، عدم تمکین از من را نیز به عنوان اتهام بهار لحاظ کرده که مدتهاست تنهایم و بدون همسر و ………… دلم گرفت برای تو، برای احمد و برای همه امین ها و احمد های سرزمینم که بهارشان بی بهار آغاز می شود و عروسی شان در زندان و در اتاق های بازجویی 209 برگزار می شود و روزگارشان بین دادگاه انقلاب و زندان اوین می گذرد تا مگر خبری از عزیزشان کسب کنند. اما برادر نازنینم با همه دلتنگی هایت و با همه غصه ها و دردهایت باید بدانی که اگر عبدالله مومنی ، آبروی جنبش دانشجویی ایران است ، بهار تو افتخار آن. بهاری که بهار را به اوین برده و در چهاردیواری اوین، عطر بنفشه ها را به رخ بازجویانش می کشد و سبزی و زندگی را
آرام باش برادر و افتخار کن به بهارت که به قول دوستی دختر جوان سرزمین من، نه «شورشی» است و نه «انقلابی»، و نه کنش هایش بر اساس «واکنش»های ناخودآگاه بنا شده است، او دختر جوانی است نه از آن «مدل» های کلیشه ای جنسی و نه از آن «دختران توسری خور»، او دختری از نسل جدید جنبش زنان (نسل پنجمی ها) است که آرمان خواهی اندیشمندانه و قانون مدارانه اش می تواند مدلی مناسب و دست یافتنی برای دختران امروز ایران باشد. سبک و مدل زندگی دخترانی مانند بهاره هدایت، مدلی است که شیوه نوین زندگی به همراه هویتی بالنده را برای دختران نسل جوان ایران به نمایش می گذارد، شیوه زندگی حق طلبانه ای که نه تنها آینده خودش بلکه جامعه اش را می تواند به افق های جدید معنایی و زندگی عادلانه تری رهنمون شود.
تو به بهارت افتخار کن که ما به تو و بهار و …………….. تولد بهارت و سالروز ازدواجتان مبارک
ما به در شدگان
سیزده به در همیشه برای ما روزنامه نگاران یادآور روز اول کاری در سال جدید در روزنامه هست. روزنامه هایی که یکی پس از دیگری توقیف شدند و هر سال در روزنامه ای دیگر سیزده را به در کردیم. اما سیزده به در، در روزنامه های هم میهن و بنیان برای من متفاوت بود چنانچه کار کردن در این دو روزنامه نیز متفاوت بود و بهترین دوران کاری مطبوعاتی ام در ایران در همین دو روزنامه بود.
روزنامه هم میهن سال 79 ، هرچند روزهای تلخی چون کنفرانس برلین و ترور حجاریان و …. را پشت سر می گذاشتیم و روزهای تلخ تری در پیش رویمان بود اما روز سیزده به در ، سبزه های لبه های باریک کنار استخر را گره زدیم و چقدر متاهل ها ، ما مجردهای ان موقع را دست انداختند که نگران نباشید سال دگر خانه شوهرید و ……….. شاید هم میهن تنها روزنامه ای بود که توانستیم بدون اینکه از زیر کار در رفته و روزنامه را بپیچانیم سبزه هایمان را گره بزنیم.
هم میهن، دوره اول انتشارش بود و ساختمانی 4 طبقه داشت وارد روزنامه که می شدیم یک حیاط خیلی کوچک بود و بعد وارد ساختمان می شدیم. طبقه ای که تحریریه بود یک استخر کوچک داشت که کنار استخر نوار باریکی چمن و گل کار شده بود. آن سال تمام چمن ها را گره زدیم و نمیدانستیم چند صباحی دیگر این روزنامه نیز توقیف می شود و ما بیکار و ………
اما دو سال بعد روزنامه بنیان ، را هرگز فراموش نمی کنم. تمام تعطیلات عید را مسافرت بودم و از همه جا بی خبر رسیدم روزنامه و سردبیر از من خواست گزارشی درباره انتفاضه بنویسم و گفت که با احمد زیدآبادی قرار مصاحبه داریم و مصاحبه را شما باید انجام دهید. من هم به ناچار قبول کردم. شاید بدین جهت که نمی خواستم بفهمد خبرنگارش تمام تعطیلات، حتی یکبار نیز اخبار را مرور نکرده است! اما تا پای کامپیوتر نشستم متوجه شدم که به شدت قضیه انتفاضه بالا گرفته و چند عملیات انتحاری در همان چند روز اتفاق افتاده و من چون همیشه سیاست داخلی کار میکردم با نگرانی تمام و دلهره به دفتر روزنامه همشهری رفتم تا با احمد زیدآبادی که متخصص مسائل اسرائیل و فلسطین بود مصاحبه کنم.
مدام به خودم می گفتم کاش این سیزده را سر کار نمی آمدم و نحسی اش دامنم را گرفت و ………. اما مصاحبه ام با زیدآبادی چنان عالی بود که از روزنامه پاداش گرفتم! هرچند ناآگاهی و عدم تسلط بر موضوع مصاحبه به همراه اضطراب مصاحبه با استاد مزید بر علت شده بود که صدایم نیز در حین مصاحبه بلرزد اما مصاحبه موفقی شد و برای اولین بارعنوان عملیات انتحاری که تا آن موقع ، همه به عنوان عملیات استشهادی از آن یاد میکردند توسط زیدآبادی مطرح و در روزنامه منتشر شد. محسن آرمین شروع به نامه نگاری و ارسال جوابیه برای مصاحبه با زیدآبادی کرد و زیدآبادی شروع به پاسخ دادن و از طرفی عطاالله مهاجرانی که آن زمان رئیس مرکز گفتگوی تمدن ها بود، تماس گرفته و خواستار مصاحبه شد تا جواب زیدآبادی را بدهد. مصاحبه ام با او نیز واکنش های بسیاری به دنبال داشت و ……..
و امروز در دیار غربت ، دیگر نه روزنامه ای هست که بپیچانیم و سراغ سبزه گره زدن و به در کردن سبزه هایمان برویم که خود به در شده ایم از روزنامه و شهر و وطن و دیارمان و احمد زیدآبادی که آبروی روزنامه نگاری ایران است و چه افتخاری بالاتر از شاگردی او برای من، اکنون در زندان رجایی شهر و در میان مجرمان خطرناک و ……..
پی نوشت: مدتهاست که این وبلاگ خاک میخورد و من نتوانسته ام مطلبی بنویسم اما سعی میکنم بعد از این به طور مداوم بنویسم. شخصی تر و بیشتر از خاطرات دوران کاری ام در روزنامه هایی که به حضور در آنها افتخار میکنم. هر چند شاید ناگزیر باشم همچون این پست اسامی همکارانم را ننویسم تا مشکلی برای آنها که ایران هستند پیش نیاید.
توضیح ضروری
وبلاگ من در بلاگفا به لطف و زحمت برادران و خواهران ارزشی ، تبدیل به خانه عفاف شده است. بدین وسیله اعلام می کنم که وبلاگ ایران بان در بلاگفا هک شده و هیچ ارتباطی با من ندارد. تنها وبلاگ من، همین وبلاگ است و از دوستانی که به وبلاگ من لینک داده بودند تقاضا دارم لینک وبلاگم در وبلاگ ها و سایت هایشان را به آدرس این وبلاگ تغییر دهند. با سپاس
فرشته قاضی
