وبلاگستان، جایی برای خود سانسور شده
کم نبودند کسانی که از وبلاگستان به زندان رفتند؛ وبلاگستانی که چارچوب ادبیات رسمی در رسانهها را تغییر داد و یادمان داد خارج از کلیشههای رایج، میتوان «خود» بود و آن «خود سانسور شده» را از حاشیه به متن آورد. شاید همین نمایش عریان «خود ِ سانسور شده» بود که پای وبلاگ نویسان را به زندان باز کرد و از آنان قربانیهایی گرفت به قامت امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویسی که در زندان اوین جان باخت.
دهها وبلاگ نویس گمنام، زندان رفتند و نام آورشان این روزها حسین رونقی ملکی است. که اگر در هر کشور دیگری بود نه تنها از او تقدیر میشد بلکه هر گونه امکاناتی برایش فراهم میکردند.
وبلاگ نویسانی که جایی در رسانههای رسمی نداشتند، فارغ از چارچوب رسانههای رسمی، خود رسانهای شدند در قامت “وبلاگ” که نه ممیزی میشناخت و نه سانسور حکومتی و غیرحکومتی. نوشتند و ادبیات رایج را شکستند و زمانی نامشان در رسانهها منتشر شد که یا تاوان “رسانه” شدنشان را با از دست دادن زندگی پرداختند یا در سلولهای بازجویی سپاه.
اما وبلاگ را چه به اتاقهای بازجویی سپاه و پای چوبه دار؟ شاید بتوان پاسخاش را در تاثیری یافت که وبلاگ نویسی بر زندگی ایرانیان گذاشت. نه تنها ادبیات رسمی و واحدی که حکومت سالیان سال تلاش کرده بود تنها ادبیات رایج در گفتمان کشور باشد با وبلاگ نویسی در هم شکست بلکه هرآنچه جایی در رسانههای رسمی نمی یافت، سر از دنیای وبلاگستان در آورد؛ نقدهای صریح به سیاستهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی حکومت در قالب نوشتههایی بسیار ساده و همه فهم، یادآوری حقوق انسانی و قانونی شهروندان و دفاع از این حقوق در قالب حقوق بشر و … .
اما تنها در این عرصه نبود که حکومت نسبت به وبلاگستان احساس خطر کرد، وبلاگستان از “زن” به جای نقش همیشه “مادر” بودن، “زنی” را به نمایش گذاشت که همیشه سانسور و سرکوب شده بود با تمام زنانگیهایش. و این به نظر من بزرگترین خدمتی بود که وبلاگستان به عرصه اجتماعی ایران کرد. این که “زن” را می توان “زن” دید و آبرویی بر باد نرود و حرمتی دریده نشود.
و همین که حکومت کنترلی بر وبلاگها و نویسندگانش نداشت و بدون ممیزی و کنترل نهادهای حکومتی مطالب نوشته و منتشر میشدند، هراسی را در دل دولتمردان انداخت که نویسندگان ِ بدون ادعا و اغلب جوان وبلاگها را از وبلاگستان روانه زندان کرد.
اما من در واقع از زندان به وبلاگستان پا نهادم. ازآشنایی من با وبلاگ تا آشناییام با وبلاگنویسی دو سال فاصله بود و گویی گذار از زندان میبایست که به من بیاموزد، اگر از سال۱۳۸۱ نوشتهها و مصاحبههای منتشر شدهام در رسانهها را در وبلاگم میگذارم، تنها نقش انبارداری را بازی میکنم که تب وبلاگ نویسی مرا به این وادی کشانده.
سال ۱۳۸۳ که به عنوان یکی از متهمان پرونده معروف “وبلاگنویسان و سایتهای اینترنتی” بازداشت شدم، خبرنگار سایت “امروز” بودم که آن روزها با توقیف روزنامه بنیان در ساختمان این روزنامه به روز میشد و از جمله اولین سایتهای خبری فارسیزبان در داخل کشور بود.
هرچند که این پرونده به وبلاگنویسان معروف شد اما تنها ۲ نفر از۲۱ نفری که در رابطه با این پرونده بازداشت شده بودند وبلاگنویس بودند. و من اگر بگویم وبلاگ را در پرسههایی که در اینترنت میزدم شناختم، وبلاگ نویسی را اما در چهاردیواری زندان آموختم. پس از آزادی از زندان وبلاگم بستری شد برای آموختن «خود بودن» و «زن بودن» یک روزنامه نگار که دیگر اجازهی کار نداشت.
گاهی به شدت حیرت میکردم از “زنانه”هایی که در درونم بود و در وبلاگستان و از قلم وبلاگنویسان زن بیپرده و لخت میخواندم؛ «چون آموخته بودم عمری سانسور زنانگی را …» و این حیرت اما به مرور به شکستن حصار سانسور و تلاش برای «خود بودن و زن بودن» تبدیل شد. وقتی کودکی در بطن من شکل گرفت، نوشتههای سیاسیام جای خود را به کروموزوم جسوری داد که راه زندگی را در پیش گرفته و به جنینی در بطن من تبدیل شده بود.
هرچند واکنشهای تندی را شاهد بودم اما خوشحال از اینکه یاد گرفتهام از آنچه واقعیت دارد سخن بگویم و بنویسم نه از آنچه در ادبیاتی رسمی، رنگ واقعیت میپوشد. این یادگیری را مدیون وبلاگستان هستم و باز یادگرفتم هرآنچه در رسانهها و روزنامهها سانسور میشود و جایی برای عرضه نمییابد در وبلاگستان میتوان فریادش زد.
در روزهای داغ تبلیغات انتخابات ۸۸، پس از آنکه از شباهت عجیب رفتار احمدی نژاد در مناظره با میرحسین موسوی، با بازجویم در بازداشتگاهی مخفی نوشتم، وبلاگم هک شد و تهدیدها یکی پس از دیگری.
از آن زمان، خانه بعدیام باردیگر تبدیل شده به انباری نوشتههایم که روزی در رسانههای رسمی منتشر شدهاند. شاید به این دلیل که فیسبوک و توییتر جای وبلاگم را گرفتند و یا من آنقدر غرق خبررسانی در رسانهها شدهام که دیگر فرصتی برای آن نیافتم.
دلیلش هر چه بود اما همین دوسال برای من کافی بود تا بدانم با تمام افت و خیزها و دوران طلایی شبکههای اجتماعی، وبلاگ همچنان اهمیت فوق العادهای در فضای مجازی دارد.
و به جرات میگویم روز وبلاگستان فارسی، تنها یک روز نیست، آینه یک دهه تلاش و هزینه کسانی است که پنجرهای نو را به سوی جامعه ایران باز کردند و این روزها هرچند با آمدن فیس بوک و توییتر استقبال از وبلاگ کم شده است، اما وبلاگستان همچنان نقش مهم خود را ایفا میکند.
کسانی چون “سردبیرخودم”، “خورشیدخانم”، “زنانهها”، “بیلی و من”، “جمهور”، “بابک خرمدین”، “الپر”،” آشپزباشی”، “شبنم فکر”، “امشاسپندان”، “خوابگرد”، “پیام ایرانیان”، “سبیل طلا”، “میرزا پیکوسفکی”، “آرش کمانگیر”،” وب نوشت” ، “لیلای لیلی”، “ملکوت”،” ف میم سخن”، “عبدالقادر بلوچ”، “مجید زهری”، “فانوس”،” سرزمین آفتاب”، “سرزمین رویایی”، “حسن آقا” ، “زیتون”، “زن نوشت”، “حاجی واشنگتن” ، “بلوط”، “لیلا موری”، “دختر همسایه” ، “یک اهری”، “آلوچه خانم” و دهها وبلاگ نویس دیگر که به دیگران آموختند خارج از چارچوب رسمی که حکومت میخواهد میتوان نوشت، ساده بود و ساده نوشت، در نوشتهها زندگی کرد و تاثیر گذاشت.
پی نوشت اول: این نوشته را برای دویچه وله نوشته بودم به مناسبت دهسالگی وبلاگستان فارسی و این هم لینکش در دویچه وله
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15371921,00.html
پی نوشت دوم: ایران بان به زودی به خانه جدیدی نقل مکان میکند تا دوره ای جدید از وبلاگ نویسی را آغاز کند.
A Journalist’s Solitude
In front is a pit, and behind is a judge; a man who should uphold justice. In front are small rocks that will target the body, but behind there is no rock, but there is a judge who should be the keeper of justice, but is targeting the soul here, aiming to stone the soul.
He steps into the pit, but there is a cry: “Wait, wait! The mister said to give her another week, maybe she will speak and stoning won’t be necessary….”
The journalist returns from the theater of stoning, which resembles the theaters of execution. He returns for his soul, not his body, to be stoned.
There is no adultery, no sodomy, nor anything else allowing the judge to sentence him to stoning. But his soul, his spirit, has committed an unforgivable crime: He is a thinker, a writer; his weapon is his pen and paper, his crime is his intellect and his profession.
The journalist returns and, once again, it is he and the judge. He must sit in front of the camera, once again, to take part in the sham theater of life, carrying the weight of confessions handwritten by the judge.
With every word that utters, a piece of his soul is torn away from him, the body stoning the soul. Only a few nights have passed since the Second of Khordad [day on which Mohammad Khatami was elected president in Iran in 1997], when he travelled through Tehran crying with happiness, happiness that his homeland has once again rise….
And now, more than 14 years have passed since the Second of Khordad. Once again, in front is a six-story pit, and behind is a judge, a judge who stoned the soul of the newspaper for ten full years, tearing up a piece each time. All along, the journalist remained alive in the hopes of seeing his children, one day perhaps.
But now, the journalist went on his journey. Tired of captivity, this time he ran to the pit and gave his body to it, so that he could escape the gradual stoning of his soul….
The story of Siamak Pourzand is the story of the Iranian journalists’ solitude; journalists who express the pain of their people, yet have no one to express their pain. He left and released his soul, but with his leaving, in addition to exposing a cruel government, was a bitter cry for me and us. I and we are busy telling stories about his greatness and achievements now that he is not among us; but when he was captive, we forgot about the old man and the cries of his wife and daughters.
And this is the story of the sad story of all Iranian journalists: the story of Zhila Baniyaghoub’s thirty-year ban; Ahmad Zeidabadi’s lifetime ban; the imprisonment of Bahman Ahmadi-Amoiee, Isa Saharkhiz, Masoud Bastani, again Ahmad Zeidabadi, and all other journalists whose only crime is that they think and write and their only weapon is their pen.
But the story of that judge is a different story. Siamak Pourzand was his biggest victim but not his only one. Judge Jafar Saberi Zafarghandi presided over my case and the cases of many other journalists and bloggers.
The judge has only one weapon, but knows how that weapon, the threat of stoning, intimidates and frightens the human body and soul. With my wedding gown in the corner of the room, the judge shouted that he would sentence me to stoning.
I went on hunger strike. Maybe with a hunger strike they would allow me to telephone my mother, even for a few second. They say the judge is coming. In my naïve world, I am happy that I can finally tell him how my rights are being violated. His shouting comes down like debris on my head: “Hunger strike? So you’re a professional! We’ll show you what we do with professionals…. I’ll bring four witnesses here and sign your stoning sentence myself….”
And he is Jafar Saberi Zafarghandi, and in front of him is a journalist, again.
While preparing for my wedding, I was summoned to this judge’s office and was arrested there. I spend my wedding day in prison, at the same secret detention center at Ketabi street, where Siamak Pourzand spent a few days before me. The same interrogators who were fired from the ministry of intelligence by the reformist government after the chain murders scandal were not interrogating journalists and intellectuals and political prisoners under the supervision of Judge Saberi Zafarghandi and Tehran’s then-prosecutor general, Judge Mortazavi. The secret intelligence organization operates in parallel to the ministry of intelligence. Why shouldn’t the police have their own parallel intelligence organization, when the Revolutionary Guards and the supreme leader’s office have their own?
And what stories are buried at that detention center, from me and Saberi Zafarghandi, from me and us and others who left pieces of their bodies and souls there….
حکایت دکتر و شیخ
“شیخ” چنان سراسیمه برخاست و جایگاه هیات رئیسه مجلس را ترک کرد که همگان مضطرب می پرسیدند چه در گوش رئیس مجلس گفتند، چه اتفاقی افتاده که او نطقش را نیز به پایان نرساند و رفت.
با عجله از جایگاه خبرنگاران پارلمان خود را پایین رساندیم، یکی از کارمندان مجلس اشاره به در خروجی کرد.
“دکتر” را دیدیم که از بستر بیماری برخاسته و به اعتراض آمده بود و “شیخ” را که: “شما چرا با این حال تشریف آوردید؟ خبری میدادید من خودم می آمدم”.
فرزندش در زندان بود؛ ماهها انفرادی و شکنجه سفید و بی خبری مطلق از او، اما “دکتر” قاطعانه گفت: برای پسرم نیامدم برای آزادی او از کسی چیزی نمی خواهم اما این چه رسمی است؟ ما شده ایم برانداز؟ برانداز نظامی که خود پایه نهادیم؟ انتقاد، براندازیست؟ کار به جایی کشیده که خانه فرزند ایت الله طالقانی شبانه می ریزند و 40
نفر به عنوان براندازی می برند؟ کجا ایستاده ایم؟ به کجا داریم می رویم و….
و باز تاکید که “برای عزت نیامده ام برای نهضت آمده ام” و ….
و شیخ: “شما بیمار هستید با این حال نباید می آمدید مرا شرمنده کردید تلفنی کافی بود” و: “شما برگردید من پی گیری میکنم، من خود وساطت میکنم و مطمئن باشید همه را سریع به خانه هایشان بر می گردانیم” و…..
“دکتر” برای تحصن آمده بود و دادخواهی برای نهضتی که خود پایه گذاشته بود اما “شیخ” او را راهی خانه کرد و خود پی گیر بازداشت 40 تن از نیروهای ملی مذهبی که در منزل بسته نگار، داماد آیت الله طالقانی بازداشت شده بودند و اعضای موثر نهضت آزادی که در خانه ها و محل کارهایشان.
همه هم به براندازی متهم شده بودند.
“شیخ” سر قول خود ایستاد و حتی ضمانت خیلی ها را کرد.
چند ماه بعد و در اسفند 80 عزت الله سحابی هم بعد از 16 ماه انفرادی آزاد شد و او که راست قامت به زندان رفته بود عصا به دست بیرون آمد و…
آن “شیخ” مهدی کروبی بود، رئیس مجلس ششم که همواره پی گیر مشکلات زندانیان سیاسی و خانواده هایشان بود و اکنون به جرم همراهی با مردم آزادیخواه در بازداشت خانگی است.
و آن “دکتر”، یدالله سحابی؛ مرد بزرگی که یک ماه بعد از آزادی فرزندش از دنیا رفت. بزرگمردی که درگذشت او، رهبر جمهوری اسلامی را هم ناچار از انتشار پیام رسمی تسلیت کرد و من ناباورانه در روزنامه بنیان نوشتم: “مردی رفت که بزرگترین دشمنانش، اولین پیام های تسلیت را صادر کردند”.
هفته گذشته سالروز درگذشت او بود اما در سکوت گذشت؛ سکوتی که حاصل ترس جمهوری اسلامی از نام نیک یک مرد است و همان کسانی که در صدور پیام تسلیت از دوستان دکتر نیز پیشی می گرفتند سالهاست اجازه برگزاری هیچ نوع مراسمی برای گرامیداشت یاد او را نیز نمی دهند.
دکتر یدالله سحابی، بینانگذار نهضت آزادی ایران و اولین دانش آموخته علم زمین شناسی در ایران بود. مردی که نامش را در مبارزه با دیکتاتوری در تاریخ ایران زمین جاودانه کرد.مردی که مخالفانش نیز بر راستی و درستی او معترفند.
پی نوشت: یادداشت ام در روزانلاین
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-24bbcacf83.html
غربت یک روزنامه نگار
روبرو گودالی ست و پشت سر یک قاضی؛ مردی که باید رای بر عدل دهد و عدالت را پاسبانی کند. روبرو سنگ های ریزیست که جسم را نشانه می روند و پشت سر اما سنگی نیست یک قاضی است، همان که حافظ عدل می بایست باشد و اما اینجا روح را نشانه رفته و عزم بر سنگسار روح دارد.
قدم بر گودال گذاشته اما فریادی می آید: “دست نگه دارید، دست نگه دارید. حاج آقا گفتهاند که یک هفته دیگر به او وقت بدهید، شاید درست حرف بزند و نیازی به سنگسار نباشد….”
روزنامه نگار از نمایش سنگسار بازگردانده می شود همچون نمایش اعدام های ناتمام. او بازمیگردد تا به جای جسم، روحش سنگسار شود.
نه زنایی در کار است و نه لواطی و نه هیچ چیز دیگری که قاضی بتواند در لوای قانون، حکم به سنگسار جسم دهد، بخشی از درون و روحش اما گناهی بس بزرگ مرتکب شده؛ اندیشیده و دست به قلم برده تا بخشی از جسم را نیز در گناهش شریک سازد، ابزار جرمش قلم است و کاغذ و جرمش اندیشیدن، نوشتن و روزنامه نگار بودن.
بازگردانده می شود و باز اوست و قاضی، باید مقابل دوربین بنشیند تا زنده بودنش به نمایش گذاشته شود؛ با باری از اعترافاتی که دست نوشته یک قاضی است.
قاضی نمی خواهد کم بگذارد، او فرچه بر دست گرفته نقش سلمانی را نیز بازی میکند تا قربانی اش با سرو صورتی آراسته در مقابل دوربین بنشیند.
با هر کلمه ای که می گوید تکه ای از روحش کنده می شود و تن به سنگسار روحش می سپارد. چند صباحی بیشتر نگذشته از شب دوم خرداد که او از شدت خوشحالی تمام تهران را زیر پا گذاشته و گریه شادی، امانش را بریده بود، با فریادی بلند بر زنده شدن دوباره وطنش گواهی داده بود و…..
و اکنون بیش از 14 سال از شب دوم خرداد گذشته؛ بازروبرو گودالی ست به ارتفاع 6 طبقه و پشت سر بازهم یک قاضی، قاضی ای که ده سال تمام روح روزنامه نگار را به سنگ گرفت و هر بار تکه ای از آن کنده شد اما هربار امید دیدار فرزند این روح آزرده وخسته را بازسازی و احیاکرد.
این بار اما روزنامه نگار رخت سفر بسته؛ او خسته از اسارت، این بار با تمام وجود به سوی سنگ ها میرود و تن به گودال می سپارد تا رها شود ازسنگسار تدریجی روحش………
حکایت سیامک پورزند، حکایت غربت روزنامه نگاران ایرانی ست؛ روزنامه نگارانی که فریاد رسای هر قشری از مردم جامعه خود هستند وکسی فریاد آنها نیست. او رفت و رها شد اما با نوع رفتنش، همزمان با اینکه حکومتی را رسواکرد، تلنگری تلخ بر من و ما زد؛ بر من و مایی که پس از رفتنش به مرثیه سرایی نشسته ایم و از او و روزنامه نگار بودنش و افتخاراتش می نویسیم اما گاه اسارتش، بی اعتنا از کنار ضجه ها، التماس ها و تمناهای همسر و دخترانش گذشتیم و فراموش کردیم این پیرمرد، هم نوع ما و هم صنف ماست و دریغ از حتی یک اعتراض صنفی و….
و این حکایت غریبی تمام روزنامه نگاران وطنی است؛ حکایت سی سال محرومیت ژیلا بنی یعقوب و یک عمر محرومیت احمد زیدآبادی، حکایت زندان بهمن احمدی امویی، عیسی سحرخیز، مسعود باستانی و باز احمد زیدآبادی و دیگر روزنامه نگارانی که جرمشان تنها اندیشیدن است و نوشتن و ابزار جرمشان قلم….
حکایت آن قاضی اما، حکایت تلخی است که سیامک پورزند، بزرگترین قربانی، اما تنها قربانی او و اطلاعات موازی نیست. قاضی جعفر صابری ظفرقندی، رئیس دادسرای فرودگاه، قاضی پرونده من و دیگرهم پرونده ای هایم در پروژه وبلاگ نویسان و سایت های اینترنتی هم بود.
قاضی ای که شگردش یکی ست و میداند واژه سنگسار چه هول و هراسی بر تن و روان آدمی میندازد؛ اما لباس عروسی ام در گوشه ای از اتاق به سخره گرفته است فریاد قاضی را که تهدید به سنگسار میکرد.
اعتصاب غذا کرده ام تا شاید اجازه تلفنی، حتی ثانیه ای، به مادرم را بدهند و وقتی می گویند قاضی آمده ساده انگارانه خوشحال می شوم که با او خواهم گفت چه نقض قانونی صورت می گیرد لیک پاسخ، فریادی است که چون آوار بر سرم می ریزد؛ اعتصاب غذا میکنی؟ پس حرفه ای هستی نشانت میدهم با حرفه ای ها چه میکنیم… 4 شاهد جور میکنم همین جا و حکم سنگسارت را خودم امضا میکنم و…
و او همان جعفر صابری ظفرقندی است و روبرویش باز یک روزنامه نگار….
در تدارک عروسی، به دفتر این قاضی احضار و همان جا بازداشت شدم؛ روز عروسی ام را در زندان سپری کردم در همان بازداشتگاه مخفی که پیش از من، سیامک پورزند را چند صباحی میزبان بوده در خیابان کتابی… همان بازجو ها که از وزارت اطلاعات دولت اصلاحات و پس از افشای قتل های زنجیره ای تصفیه شده اند اینک زیر نظر قاضی صابری ظفرقندی و دادستان وقت تهران، قاضی مرتضوی در این بازداشتگاه مخفی به بازجویی از روزنامه نگاران و نویسندگان و فعالین سیاسی مشغولند. اطلاعاتی موازی شده اند در مقابل وزارت اطلاعات و زیر نظر قاضی مرتضوی. مگر نیروی انتظامی چه کم دارد از سپاه و بیت که اطلاعات موازی نسازد؟
و این بازداشتگاه چه حکایت ها که ندارد از اطلاعات موازی و صابری ظفرقندی و من و ما و دیگرانی که تکه هایی از تن و روحمان را در آن، جا گذاشته ایم …..
پی نوشت: یادداشت ام در روزآنلاین
http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/may/08/article/-23e2a799f8.html
پایان یک انقلاب
32 سال پیش مردمی که پس از سالها مبارزه با حکومت دیکتاتوری، پیروزی انقلابشان را جشن می گرفتند شاید هرگز تصور نمیکردند روزی در مقابل پرسشگری نسل های آینده، حضور خود را در خیابان ها به انکار خواهند نشست؛ گویی همیشه “دیگرانی” که وجود نداشته اند رقم زده اند انقلابی تاریخی را که قرار بود آزادی و دموکراسی را برای مردم ایران زمین به ارمغان بیاورد اما دیکتاتوری دینی، زندان، اعدام و کشتار را ارزانی مردمان کرد.
این بزرگ ترین ارزشی بود که سردمداران جمهوری اسلامی با عملکرد خود تبدیل به ضد ارزش اش کردند؛ انکار انقلاب و انقلابی بودن از سوی نسل انقلاب در مقابل پرسشگری نسل های بعد.
اما این تمام داستان نبود؛پس از آن هر آنچه حکومت مداران تازه بر مسند نشسته با عنوان “ارزش” هم ساختند و پروراندند، به “ضد ارزش” تبدیل شد. در وجدان های مردم سقوط کرد هر آنچه که جمهوری اسلامی ساخته بود.
مسند نشینان تازه، در گام اول، آزادی پوشش را گرفتند و تکه پارچه سیاهی با عنوان “چادر” و “حجاب اسلامی” برسرزنانی انداختند که همپای آنان برای آزادی به خیابان ها رفته بودند. “حجاب اسلامی” را به عنوان “ارزش” معرفی کردند و تا بدانجا پیش رفتند که در مدارس، شلوار از پای نسل هایی که بعد از به بار نشستن انقلاب به مدرسه رفتند بالا میزدند تا مبادا زیر شلوار و کفش، رنگی غیر از آن رنگی که “ارزش” معرفی می شد برپا و تن محصلان بوده باشد. تیغ به روی زنانی که بی حجاب می خواندند کشیدند و حجاب اجباری را قانونی کردند.
اما این “ارزش” از همان ابتدا رنگ باخته بود و اکنون در نوع پوشش مردم در خیابان های شهرها و روستاهای ایران می توان به “ارزش” نشدن آن پی برد.
مگر نه آن است که هر چه اجباری باشد نتیجه عکس میدهد؟
بسیج با عنوان ارتش 20 میلیونی و با فرمان بنیانگذار جمهوری اسلامی به عنوان یک “ارزش” اعلام موجودیت کرد. مجموعهاي كه به گفته رهبر فعلی جمهوری اسلامی “در آن پاكترين انسانها، فداكارترين و آماده به كارترين جوانان كشور، در راه اهداف عالي اين ملت و براي كمال رساندن و به خوشبختي رساندن اين كشور جمع شدهاند… “.نوجوانان و جوانان بسیاری بدان پیوستند و صادقانه جان دادند در جبهه های جنگ ایران و عراق، تا از کشورشان دفاع کنند. باکری ها و همت ها افتخار این “ارزش” شدند، اما شاید آنها نیز گمان نمیکردند روزی خواهد رسید که افتخار بسیج و بسیجی ها لت و پار کردن مردم معترض و آزادیخواه در خیابان های تهران و ایران باشد.
بسیج در وجدان مردم رنگ باخت و عضویت در آن به “ضد ارزش” ای تبدیل شد که نتیجه تبدیل بسیج مردمی به نهاد سرکوب بود.
سپاه اما که برای حفظ انقلاب و حفظ امنیت شهرها تاسیس شد، ابتدا و در دوران جنگ محبوب بود، کم کم به نهادی مشکوک و سپس به نهادی منفور تبدیل شد. این نهاد هم “ارزش” ای بود زاییده جمهوری اسلامی که در جهان به عنوان یکی از حامیان اصلی تروریسم در کنار القاعده شناخته شد.
دفاع از مردم مظلوم و ستم دیده در جهان، به شعار و “ارزش” ای تبدیل شد که در راس خود فلسطین و لبنان را نشاند و متصدیان امر تا بدانجا پیش رفتند که در راس اخبار تلویزیون ایران، اخبار فلسطین و لبنان بر اخبار ایران پیشی گرفت. کاسه داغ تر از آشی شدند که خواست خود را بر خواست مردم فلسطین نیز مقدم دانستند. اینگونه بود که این “ارزش” نیز رنگ باخت و رنگ باختن آن در شعارهای “نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران” متبلور شد.
تبعیت از ولی فقیه “ارزش” ای حکومتی شد که در فضای احساسی دهه اول انقلاب همراهی مردم را داشت ولی بعد از آن، تناقضات یکی پس از دیگری رو شد. ولی فقیه بر مسند خدایی نشست و روی دیکتاتورهای زمان خود را سفید کرد و این “ارزش” حکومت ساخته که وجهه قانونی نیز یافته بود، به “ضد ارزش” ای تبدیل شد که مردم با حضور در خیابان ها شعار مرگ بر آن را سر دادند؛ حتی مردمی که در ماه عکس ولی فقیه پیشین را دیده بودند
پایان “ارزش” های یک انقلاب؛ پایان آن انقلاب است. انقلابی که قرار بود آزادی و دموکراسی بیاورد فرزندان خود را بلعید، زندان هایی که قرار بود تبدیل به دانشگاه شوند، پاک ترین و آزاده ترین فرزندان ایران زمین را در حصار گرفتند و مردانی که خود طعم تلخ زندان و شکنجه را کشیده بودند زندان های جدید ساختند و چوبه های دار بر پا کردند.
حکومت جمهوری اسلامی که رویای صدور انقلاب به جهانیان را در سر می پروراند و با غرور از آن سخن می گفت از صدور این انقلاب به نسل 57 که آیت الله خمینی، انها را سربازانش در گهواره ها نامیده بود عاجز ماند چه برسد به صدور آن به نسل های بعدی.
نسل 57 هرگز تصور نمی کرد بار دیگر مجبور شود به خیابان ها بیاید و شعار “مرگ بر دیکتاتور” سر دهد و عزیزترین فرزندانش را در بهشت زهراها و چهاردیواری اوین ها جا بگذارد؛ و شاید بدبین ترین انسان ها هم تصور نمیکردند روزی در مقام مقایسه حکومت برآمده از انقلابی مردمی با حکومت سابق برخواهند آمد و “صد رحمت به رژیم شاهی” خواهند گفت. تاریخ بی رحم است و تکرار آن بی رحم تر و تلخ تر.
پی نوشت: یادداشتم در روزآنلاین
http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/april/13/article/-1d37188fdd.html
عکس ملتی بر دیوار یک زندان
سال 81 بود که موزه شد؛ زندان توحید را می گویم همان زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری قبل از انقلاب که بعد از روی کار آمدن جمهوری اسلامی نام توحید را بر خود گرفت و مسئولین جمهوری اسلامی با افتخار از موزه شدن آن سخن گفتند و با آب و تاب گزارش دادند.
عکس های مبارزان دیروز که اکنون در رده های مختلف حکومت بر مسندهایی نشسته اند بر دیوارهای آن آویخته شد تا کسانی که به بازدید می روند یادشان نرود این مسئولان امروز، زندانیان دیروز بوده اند که برای انقلاب و برچیدن نظام شاهنشاهی هزینه داده و تحت شکنجه قرار گرفته اند، اما کسی نپرسید پس عکس کسانی که بعد از انقلاب در این محل، زندانی و شکنجه شدند کجاست؟
خبرنگار روزنامه اعتماد بودم و اولین بار بود که وزیر اطلاعات در جمهوری اسلامی حاضر به مصاحبه با خبرنگاران می شد؛ آن هم در زندان توحید و به مناسبت موزه شدن اش. راهروها، سلول ها، اتاق های شکنجه و آپولو و قفس ها و صندلی های هیتردار و… را همراه با سایر روزنامه نگاران می دیدم اما گویی این زندان که اتاق های شکنجه و سلول های مخوفش قرار بود شکنجه های مخوف رژیم سابق را به نمایش بگذارد چیزی کم داشت؛ بخشی از تاریخ.
زندان توحید بعد از انقلاب میزبان فعالان سیاسی و بسیاری از فرزندان مرزو بومی شد که با وعده آزادی و استقلال، “شاهی” را از مملکت خود بیرون کرده و “امامی” را بر مسند او نشانده بودند، اما هیچ عکسی از این زندانیان نبود؛ بخشی از تاریخ این زندان نادیده گرفته شده بود.
توحید اما موزه شد 8 سال پیش، ولی توحیدهای دیگر سر برآوردند؛ توحیدهایی که روزی موزه خواهند شد و به تاریخ خواهند پیوست اما تا آن روز چند فصل هزینه باقیست؟ بر دیوارهای راهروهای این توحیدها چه تعداد عکس آویخته خواهد شد؟ عکس یک ملت؟ عکس های یک نسل؟ نسل زندان؟ نسل اعدام؟
“ما زندان ها را به دانشگاه تبدیل می کنیم” این جمله معروف بنیانگذار جمهوری اسلامی این روزها به لطیفه تلخی بیش نمی ماند.
زندان ها به دانشگاه که تبدیل نشد، دانشگاهها به همت برادران بسیج و حراست به زندانی مدرن تبدیل شد.
زندان ها به دانشگاه تبدیل نشدند اما سرفرازترین دانشجویان دانشگاهها به بند کشیده شدند و به دیوارهای این زندان ها قداست بخشیدند و افتخار.
زندان ها به دانشگاه تبدیل نشد اما ایران زمین تبدیل به زندانی شد که شریف ترین روزنامه نگاران و فیلمسازان و وکلایش به زندانی شدن در آن و عدم خروج از مرزهایش محکوم شدند.
زندان ها، زندان ماندند و اگر یکی موزه شد ده زندان دیگر ساخته شد تا حکومتی که ادعای صدور انقلاب به جهان را داشت فرزندانش را به جرم انتقاد از همین انقلاب و به جرم آزادیخواهی بدانها بیفکند.
این روزها از ایران که به زندانی بزرگ می ماند جز مرگ و اعدام و زندان و شکنجه خبری بیرون نمی آید؛ ایرانی که 31 سال پیش انقلاب کرد تا بساط دیکتاتوری را برچیند اما “امامی” را جایگزین “شاهی” کرد با همان بساط. “شاه” رفت، “امام” نیز رفت، اما “امام” دیگری آمد و زمام دیکتاتوری در دست گرفت با آبادی زندان ها و گورستان هایش و ویرانی دانشگاهها و دلهای مادرانش.
او نیز میرود و توحیدهایش موزه می شوند و من می اندیشم که اگر بر توحید عکس 200 نفر آویزان شد، بر توحیدها باید عکس یک ملت را بزنند؛ ملتی خسته از دیکتاتوری و دربند.
پی نوشت: یادداشتم در روزآنلاین
http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/january/27/article/-941d830852.html
“I Will be Going,” Shahla Said
It is not yet 6am and daylight has not struck. I am awakened by a telephone call. The caller says, “I will be going; Sooner or later you too will come.” And before I could say a word he said, “Bless me, and do not give me false hope. Nine years have passed and this will be my last Wednesday … “
I had not heard her voice for two years and did not expect a call at dawn. And while I had heard that she had asked for my telephone from a friend, I was still shocked, and did not say a word.
And thus she left this world, leaving us and my colleagues to continue, as we had in the last few years, to search for hope that the victim’s family which had for nine years mourned the savage death of their own dear one would forgive the brutal murder of their loved one, and again speak to the victim’s mother who took her mourning black clothes off only after Shahla was eventually hanged last Wednesday.
I invariably return to the days after my prison release and the occasional telephone calls. By this time everybody knew who was behind the requests for legal assistance for other woman prisoner: Shahla Jahed, herself in prison. We would direct the family to attorney who worked for free and then sent to women’s organizations for help. These were women who because of economic plight did not have the means to hire an attorney and because of their ignorance had become victims of this violent society and its male-chauvinistic practices.
There were women who by law should have not been sentenced to more than 2 years of prison but were given 15 year prison terms and others who because of their justified defense awaited to be hanged. These were women whose rights were violated. But weren’t Shahla’s? Did anyone take up the ambiguities of her case as reflected in the dossier?
I go back to the days two weeks after being transferred to Evin prison from a secret detention center. I was still in solitary confinement and it was she who contacted my family and my attorney on my behalf and brought me news. I had heard and read many times about her love and the crime committed on Gol Nabi street. And now, I was with her in ward 2 of the prison. I asked her about her love, the murder of innocent Laleh, and the two children whose spirits were torn as they witnessed the crime.
Even then her eyes sparkled when spoke of her love and she repeated that she would do anything for her love. Perhaps she could not even have imagined that one day the very man she adored would watch her body hang from the gallows in cold-blooded passivity, board a plane and leave the country so that the gaze of people would not prick his conscience.
She did not regret for a bit that she had, as she put it, “Professed to have committed a murder at the request of the man she loved.” After all, she was in love and full of zeal and passion for life, and a love that she had carried for 13 years, and for whom she lost her life.
Regardless of whether she was a criminal or not, Shahla was first and foremost a human being. A person with a right to live. A right given by God which was taken away from her by human beings that proclaim to follow Islamic laws. She left and what remains is a love story and nothing else. But for me, journalists, and women and political activists who had been through the women’s ward of Evin prison Shahla was the image of a woman who despite her own predicament in prison continuously tried to be of help and a voice for other prisoners: a familiar voice for our anxious families.
She was neither a hero nor a symbol, but a victim of our male chauvinistic society. A representation of women who are simply “shadows.” She was the victim of law and society while the very same law and court never questioned the “man” of this story, and ask, Why? Laleh’s mourning family, which perceived justice only through the death of Shahla, also never asked the “man” of this unfortunate story and his daughters “why,” and took things to the point of having him be present at the scene of Shahla’s hanging as a way to legitimize the final curtain.
This representative of “shadow” women went at a time when members of the parliament of her country are busy formalizing the negation of her rights and other women, and who give even more unprecedented rights to men to push more women into the “shadows.”
She left us but her dossier in the judiciary, while closed there, will remain open in the court of public opinion because of the many unanswered questions related to the case, along with a huge volume of other similar cases.
Shahla Jahed is gone but her going is a warning bell for all of us that the government intends – as is also rumored in Evin prison – to use the current political turmoil in the country to kill all those women prisoners whose cases have been in limbo for years. This would kill two birds with one stone. On one hand it amounts to taking advantage of the extra-ordinary conditions in the country to deal with long-standing issues, from its perspective because there is today less public attention and outcry over such executions, as Shahla Jahed’s case clearly showed. While on the other, by directing public opinion and attention to such cases, the public will be focusing less on political prisoners and their adverse conditions.
As Shahla is being buried, my mind turns to a number of other victims who await their execution as a way to legitimize existing discriminatory and unjust laws, which thirty one years ago turned public crime into private crime and launched the path to encouraging revenge rather than reform.
Contrary to most countries, murder is considered a private act in Iran where the victim’s family must decided on the fate of the suspect, regardless of whether s/he is the actual criminal or not.
Punishment in our country is a form of revenge and does not have the purpose of reform or correction. This problem has a cost to both parties: the family of the victim and the family of the suspect. If the victim’s family pardon’s a suspect the criminal goes unpunished, and if the victim’s family does not forgive the suspect, then suspect’s family is hurt. And the vicious cycle of violence goes on.
[Shahla Jahed, the temporary wife of soccer star Nasser Mohammad Khani, was hanged on Wednesday on charges of murdering the athlete’s wife, Laleh. At the scene the victim’s son pulled the chair Shahla was standing on while Khani looked on. Some groups and international organizations have said that Jahed was wrongfully convicted.]
http://www.roozonline.com/english/opinion/opinion-article/archive/2010/december/05/article/i-will-be-going-shahla-said.html
شهلا گفت رفتنی شدم
ساعت هنوز 6 نشده؛ هوا تاریک است. با زنگ تلفن از جا می پرم؛ صدای زنگ پر از دلهره است؛ صدایی آن سوی سیم می گوید: “من دیگر رفتنی شدم، دیر یا زود شما نیز می آیید”. پیش از آنکه بتوانم حرفی بزنم می گوید: “حلالم کن” و: “امید واهی نده، 9 سال گذشت و این چهارشنبه، آخرین چهارشنبه من است و…”
دو سالی بود صدایش را نشنیده بودم؛ انتظار تلفنش را در آن سحرگاه نداشتم، هرچند میدانستم شماره تلفنم را از دوستی خواسته. بهت زده بودم. هیچ نگفتم؛و او رفت تا من و همکارانم همچون چند سال اخیر، به هر ریسمان و روزنه کوچکی چنگ بزنیم به امید بخشش خانواده ای که 9 سال است داغدار قتل فجیع عزیزی هستند و باز با مادری حرف بزنیم که لباس سیاهش را بعد از مرگ شهلا از تن در می آورد؛ همان زمان که ما خبر رقص شهلا را بر بالای چوبه دار می نویسیم.
ناباورانه برمیگردم به روزهای پس از آزادی از زندان و تلفن های گاه و بیگاهش. دیگر همه می دانستند پشت سیم ها شهلا جاهد است که هر بار زنی زندانی را معرفی میکند و من و همکارانم این زنان را به وکلایی که رایگان وکالت میکردند و اکثرا به موسسه راهی و شادی صدر.
زنانی که اکثرا به دلیل فقر اقتصادی، توان اخذ وکیل نداشتند و یا فقر فرهنگی و عدم آشنایی با حقوقشان، آنها را قربانی جامعه ای خشونت زده و مردسالار کرده بود. از زنی که نهایت مجازاتش در قانون 2 سال بود و به 15 سال زندان محکوم شده بود تا زنی که به دلیل دفاع مشروع در انتظار چوبه دار بود. متهمانی که حقوقشان رعایت نمی شد. راستی مگر حقوق شهلا به عنوان متهم رعایت شد؟ مگر کسی به ابهامات موجود در پرونده اش پاسخی گفت؟
و باز عقب تر برمیگردم؛ دو هفته ای پس از انتقال از بازداشتگاه مخفی، که او را در زندان اوین دیدم. زمانی که انفرادی بودم، او بود که با خانواده و وکیلم تماس می گرفت و خبر میداد؛ زنی که آوازه عشقش و جنایت خیابان “گل نبی” را بارها شنیده و خوانده بودم و این بار در بند 2 پایین، رو در رویش از عشق او می پرسیدم و قتل “لاله” ای که بی گناه پر پر شده بود و دو کودکی که با دیدن صحنه جنایت، روح و روان شان به هم ریخته بود و….
هنوز با سخن ازعشق اش، چشمانش برق میزد و هنوز می گفت به خاطر عشق اش هر کاری می کند، شاید باور نداشت مردی که عاشقانه می پرستد، صحنه جان دادن و رقصش بر بالای دار را با خونسردی به تماشا بنشیند و سپس سوار هواپیما شده و عازم کشوری شود که نگاه هیچ مردمی او را ملامت نخواهد کرد.
او پشیمان نبود از اینکه به گفته خودش “به درخواست مردی که عاشقش بود، قتل را به گردن گرفته بود”، اما او عاشق بود و سرشار از احساس و زندگی، زندگی او عشقی بود که از 13 سالگی شناخته بود و جانش را نیز برای این عشق داد.
شهلا جاهد چه قاتل، چه غیر از آن، یک انسان بود؛انسانی که حق حیات داشت؛ حیاتی که خدا به او داده بود و بندگان خدا در پس قوانین اسلامی از او ستاندند. او رفت و از او قصه عشقی ماند و بس. اما برای من و روزنامه نگاران و فعالان زن و فعالان سیاسی که گذارشان به بند نسوان زندان اوین افتاده از او تصویر زنی ماند که در چهاردیواری زندان و در اوج بی پناهی خودش، تلاش میکرد پناهی باشد و کمکی و صدایی؛ صدای آشنایی برای خانواده های نگران ما.
او نه قهرمان بود و نه سمبل، بلکه یک قربانی در جامعه مردسالار ما بود، نماد زنان “سایه”.او قربانی قانون و جامعه شد بدون اینکه همان قانون و محکمه از “مرد” این داستان دردآور بپرسد “چرا”. بدون اینکه خانواده داغدار “لاله” که تنها تسکین خود را در مرگ شهلا می دانستند، از “مرد” مشترک او و دخترشان بپرسند چرا و تا بدانجا پیش بروند که بر حضور این “مرد” در صحنه اعدام او مشروعیت بخشند.
نماد زنان “سایه” در حالی رفت که نمایندگان مجلس کشورش مدتهاست در تکاپوی تصویب لایحه ای هستند که به مردان بیش از گذشته اختیار می دهد زنانی را به “سایه” بکشند.
او رفت وپرونده اش در دستگاه قضایی ـ هرچند که بسته شد ـ به دلیل ابهاماتی که هرگز پاسخی بدانها داده نشد به خیل عظیم پرونده هایی پیوست که در افکار عمومی باز می مانند.
شهلا جاهد رفت و رفتنش زنگ خطری است برای همه ما که مبادا همانگونه که در بند 2 زندان زنان اوین پیچیده، اعدام های دیگری در پیش باشد و حکومت از فضای آشفته سیاسی فعلی برای پایان بخشیدن به زندگی زنانی که سالهاست بلاتکلیف در زندان به سر می برند سواستفاده کند. با یک تیر دو نشان بزند؛ آن هم در حالیکه به علت شرایط ویژه یک سال و نیم گذشته، حجم بالای بازداشت ها و فجایعی که رخ داده، دیگر کمتر به این نوع اعدام ها اعتراض می شود؛همچنان که در قضیه شهلا جاهد شاهد بودیم. ضمن آنکه با سوق دادن افکار عمومی به سوی این پرونده ها و اعدام ها، توجه به زندانیان سیاسی و وضعیت نامساعد انان را هم کاهش می دهد.
شهلا به خاک سپرده می شود و من می اندیشم چند قربانی دیگر در انتظار صبح چهارشنبه ای هستند تا “ذبح” قوانین نابرابر و ناعادلانه ای شوند که سی و یک سال پیش جرمی عمومی را به جرمی خصوصی تبدیل کرده و انتقام جویی را جایگزین اصلاح متهم.
قتل در اکثر کشورها، از جرایم عمومی است و صدور حکم مجازات به گذشت یا شکایت شاکی موکول نمی شود، بلکه مجازات معینی دارد؛اما در ایران ما جرمی خصوصی محسوب می شود؛ یعنی خانواده داغداری که عزیزی از دست داده باید درباره “مرگ و زندگی” یک انسان، ولو قاتل تصمیم بگیرد.در اصل مجازات قتل در کشور ما جنبه انتقام جویی دارد نه اصلاح متهم یا جامعه.تاوان نقص قانون در کشور ما را نیز دو طرف میدهند؛ خانواده قاتل و خانواده مقتول، اگر گذشتی باشد قاتل بی مجازات می ماند و اگر گذشتی نباشد، خانواده قاتل داغدار می شوند و انسانی دیگر اما این بار آگاهانه و عامدانه، جان از دست می دهد و چرخه خشونت همچنان ادامه دارد.
پی نوشت 1: این همه مدت هیچ از شهلا ننوشتم به احترام خانواده مقتول و اینکه شاید رضایت بدهند.حتی با اینکه ابهامات جدی در پرونده شهلا بود اما تلاش کردم همراه با آقای خرمشاهی، روند قضایی را پی گیری کنم شاید پاسخی داده شود برای این ابهامات و بارها با خانوا…ده مقتول حرف زدم ، خیلی های دیگر نیز حرف زدند از کمیته مادران صلح گرفته تا روزنامه نگاران و هنرمندان و فعالان مدنی و …. اما شهلا رفت و این نوشته دینی بود بر گردن من که باید می نوشتم از او که در اوج بی پناهی اش، دستگیر من بود و امثال منی که گذارمان به زندان اوین افتاده بود و اما هیچ کاری نتوانستیم برای او بکنیم
پی نوشت 2 : یادداشت ام در روزآنلاین
بحران مشروعیت
رهبر جمهوری اسلامی هنوز در قم به سر می برد و شاید زود باشد سخن گفتن از دستاوردهای سفری 9 روزه که تحقیر مخالفان و معترضان و مجیز خود گفتن آیت الله خامنه ای، تاکنون از شاخصه های برونی آن بوده است .
آیت الله خامنه ای در این سفر کوشیده از سویی تصویر به جا مانده از تشییع جنازه آیت الله منتظری را از اذهان پاک سازد ـ از همین رو برای خود کارناوال استقبال مردمی تدارک دید تا با ترمیم اعتماد به نفس از دست رفته اش، نمایش مشروعیت را به اجرا در آورد ـ و از سوی دیگر بلافاصله بعد از سفر محمود احمدی نژاد به لبنان، تلاش کرد پازل نمایش مشروعیت را تکمیل کند. رئیس دولت محبوبش در لبنان این کارناوال را به راه انداخت تا نمایشی برای کشورهای منطقه و مسلمان ارائه دهد و او به قم رفت تا پرده آخر این نمایش را بازی کند.
در تکمیل این نمایش مشروعیت، صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم به اتفاق روزنامه ها و سایت های حکومتی، با انتشار عکس ها و تصاویری از دیدار مراجع با رهبر جمهوری اسلامی تلاش می کنند این دیدارها را نشانگر پایگاه عمیق آیت الله خامنه ای در بین مراجع و مشروعیت او، معرفی کنند در مقابل برخی سایت های سیاسی مخالف نیز با اشاره به عدم دیدار برخی مراجع با رهبر جمهوری اسلامی، آن را نشانگر اعتراض این مراجع به سیاست های او دانسته اند.
تاکنون از مراجع با نفوذ و سرشناس، وحید خراسانی، یوسف صانعی و بیات زنجانی به دیدار رهبر جمهوری اسلامی نرفته اند ـ در این میان وحید خراسانی به دلیل جایگاهی که در میان مراجع دارد برای حکومت ازاهمیت بیشتری برخورداراست و حکومت برای دو مرجع دیگر به دلیل انتقاداتی که از حاکمیت داشته اند، وزن چندانی قائل نیست ـ هر چند با توجه به اینکه هنوز چند روزی از این سفر باقیست نمی توان با قاطعیت گفت که آنها نیز به دیدار رهبری نخواهند رفت اما چرا دیدار یا عدم دیدار مراجع با رهبر جمهوری اسلامی که تاکنون اتفاقا اکثر آنها به این دیدارها رفته اند اینقدر اهمیت دارد؟آیا این دیدارها، مشروعیت خدشه دار شده و از بین رفته آیت الله خامنه ای را ترمیم خواهد کرد؟
به اعتقاد نگارنده، اگر همه مراجع تقلید و علمای قم هم به اجبار یا حتی به اختیار، به دیدار آیت الله خامنه ای رفته باشند یا بروند، هیچ گونه مشروعیتی برای رهبر جمهوری اسلامی به ارمغان نخواهد آورد وذره ای از مشروعیت از بین رفته او و نظامش را ترمیم نخواهد کرد.
مشروعیتی که یک سال و 4 ماه سرکوب، کشتار، زندان، شکنجه و تجاوز همراه با تحقیر و اهانت به مردم ایران، از بین برد و با خون دهها معترض لکه دار شد، هرگز با دیدار مراجع تقلید و علمای قم با رهبری ترمیم نخواهد شد.همچنان که مشروعیتی که لکه دار شدن و از بین رفتنش را جهانی نظاره کرده اند، با کارناوال های استقبال ساماندهی شده احیا نخواهد شد.
دیدار چند مرجع تقلید که چشم بر همه فجایع سال گذشته بسته و در خوش بینانه ترین حالت سکوت کرده و به امور شرعی مقلدین خود پرداخته اند، با آیت الله خامنه ای و پخش تصاویر این دیدارها شاید بتواند اعتماد به نفس از دست رفته رهبر جمهوری اسلامی را تا حدودی ترمیم کند اما حاصل دیگری برای او و جمهوری اسلامی نخواهد داشت و بحران مشروعیت دامن مراجع و علمای قم را نیز خواهد گرفت.
طی یک سال و 4 ماه گذشته شخصیت های سیاسی اصلاح طلب، رهبران جنبش سبز، زندانیان سیاسی و مطبوعاتی و خانواده های آنها بارها و بارها از مراجع خواستند در مقابل ظلم ها و فجایعی که در جریان بوده و هست موضع گیری کنند اما از یوسف صانعی، بیات زنجانی و دستغیب که بگذریم تاکنون هیچ یک مراجع در خصوص سیاست های آیت الله خامنه ای و رفتار او و حامیانش بعد از انتخابات سال گذشته، موضع روشنی نگرفته و به صراحت حاضر به انتقاد از این سیاست ها و شخص آیت الله خامنه ای نشده اند. هرچند سکوت برخی از آنها از سوی مخالفان به نارضایتی آنها از وضعیت فعلی تعبیر شده است.
شاید گفته شود مراجع تجربه سرنوشت آیت الله شریعتمداری و برخورد حکومت با آیت الله منتظری و سپس حمله به دفاتر صانعی، دستغیب و بیات زنجانی را دارند و لذا ترجیح میدهند سکوت اختیار کنند.اما همین سکوت و عافیت طلبی به مرور جایگاه آنها را نیز در میان مردمی که از 22 خرداد سال گذشته تاکنون با پوست و گوشت و استخوانشان درد کشیده و مورد ستم واقع شده اند و همچنان هزینه می پردازند، به مخاطره می اندازد.
شاید عدم دیدار با آیت الله خامنه ای به منزله مخالفت با سیاست های او تلقی می شد اما دیدار با او و نقد رو در روی سیاست های حکومت و بیان علنی این نقد، قطعا موثرتر می بود؛ دو امری که صورت نگرفت.پس دیدار با رهبرجمهوری اسلامی، برای او مشروعیت که نمی اورد هیچ، جایگاه مراجع را نیز در میان مردم به خطر می اندازد.
مشروعیت خریدنی نیست
هنوز مشخص نیست دستاوردهای سفر محمود احمدی نژاد به جنوب لبنان برای دو کشور چیست و آیا بعد از این سفر، فضای حاکم بر معادلات خاورمیانه تند خواهد شد و باید در انتظار بحران هایی تازه بود یا گروههای لبنانی به راه حلی برای دست یابی به توافق خواهند اندیشید، اما آنچه مسلم است اینکه سفر محمود احمدی نژاد به لبنان به واسطه نیاز او و جناح حاکم به این سفر شکل گرفت؛ نیازی که از عدم مشروعیت داخلی نشات می گرفت.
حکومتی که در داخل ایران مشروعیت خود را از دست داده، در خارج از مرزهای ایران و در خاک لبنان، به دنبال به نمایش گذاشتن مشروعیت خود بود. حکومتی که تا پیش از 22 خرداد سال گذشته با به خیابان آوردن مردم در مناسبت های خاص، نمایش رفراندوم خیابانی و داشتن پایگاه مردمی برای کشورهای منطقه و مسلمان به راه می انداخت، بعد از 22 خرداد، در وضعیتی قرار گرفته که پرده ها افتاده؛ مسلمانان منطقه نیز، مردمی را دیده اند در خیابان های ایران که نه برای تایید حکومت که برای اعتراض به حکومت آمده بودند.
حالا این حکومت قصد دارد مشروعیت از دست رفته اش را در خیابان های جنوب لبنان جستجو و به رخ کشورهای مسلمان منطقه بکشد؛ مشروعیتی کاذب در منطقه که اگر هم قرار باشد از حضور مردم جنوب و شیعه لبنان در استقبال از محمود احمدی نژاد حاصل شود، ناشی از میلیاردها پولی است که از جیب مردم ایران به جیب لبنانی ها واریز شده است؛ بدون اینکه دولتمردان ایرانی بشنوند نتیجه عملکردشان را که در شعار “نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران” متبلور شد.
از سوی دیگر در خبرهای مربوط به سفر احمدی نژاد به لبنان ـ از بزرگ نمایی های حکومت ایران و حزب الله لبنان که بگذریم ـ بیشتر به استقبال مردم لبنان از او پرداخته شده و خط و نشان هایی که احمدی نژاد برای اسرائیل و این بار کمی نزدیک تر به خاک این کشور کشید، اما کسی ننوشته که دستاوردهای این سفر برای مردم ایران چه خواهد بود؟ چه تصمیماتی در مذاکرات لبنان گرفته شد و جایگاه منافع ملی ایران، در کجای این مذاکرات بود؟
بگذارید رسانه هایشان از “مبهوت شدن همگان از استقبال بی سابقه از احمدی نژاد در جنوب لبنان” سخن بگویند و این سفر را نشانگر نفوذ حکومت اسلامی در منطقه و فعال بودن وزارت خارجه و عدم تاثیر تحریم ها معرفی کنند، بگذارید حتی سی ان ان نیز از محبوبیت بالای محمود احمدی نژاد در جنوب لبنان سخن بگوید و کسی نپرسد این آقا در جنوب ایران چقدر محبوبیت دارد؟ بگذارید آنها بگویند اما ما به روستای مارونالرأس و بنتجتان که در جنگ 33 روزه حزبالله و اسرائیل نابود شدند و اهالی اش، به گفته رسانه، مشتاقانه منتظر دیدار احمدینژاد بودند، نگاهی می کنیم و به مردم روستاهای جنوب ایران، روستاهای مرزی ایران و عراق و همه کسانی که کمرشان زیر جنگ که نه، بعد از جنگ شکست و….
ما به بم بیندیشیم، به خرمشه، آبادان، روستاها و شهرهایی که سپر جنگ 8 ساله بودند.خوب هم می دانیم که تلنگر که بزنیم این محبوبیت پوشالی و کاذب و این نمایش مشروعیت خریداری شده، فروخواهد پاشید.
نگاهی به تصاویر لبنان، همان جنوب لبنان بیندازیم و نگاهی به جنوب ایران، خوزستانی داغدار که چهره اش هنوز جنگ زده است. لبنان با پول های ایران به سرعت ساخته شد وخرمشهر هنوز داغ جنگ را از چهره پاک نکرده است. مردم لبنان بهره مند از کمک های جمهوری اسلامی شادمان به خیابان ها آمدند تا محمود احمدی نژاد را ترغیب به اهدای کمک های بیشتر کنند اما مردم بم چقدر از این کمک ها بهره مند شدند؟
